نگاه امیر حسین بریمانی به دلقک ها گریه می کنند

شعرهایی که دوست دارم (5)
شعرنامه
کتاب دلقک ها گریه می کنند را بعد از پشت سر گذاشتن چند کتابِ شبیه به هم خواندم و این باعث شد چنان به وجد بیایم که به خودم شک کنم. به وجدم شک کردم و احساس کردم احتمالا آنقدر کتاب های ساده ی شبیه به هم خوانده ام که سلیقه ام پایین آمده! کمی سرخورده شدم و رفتم بودلر بخوانم تا مثلا سختگیریم را برای شعر بیشتر کنم! بعد فکر کردم که چقدر سلیقه من باید سیال و لغزان باشد که به آنی در هم بشکند و یا از نو احیا شود. پس اواخر همان روز دوباره علی رضا نوری و کتابش را خواندم و مطمئن شدم که نقصانی در من نیست و شعر علی رضا نوری واقعا خوب است! به این ترتیب این کتاب مرا خیلی به دردسر انداخت و برایم به یاد ماندنی شد و مهر تائید چندباره ای بر شرایط ارائه اثر زده شد. حالا اگر مدیر گالری شدم هر نقاشی مزخرفی هم بهم دادند، ایمان خواهم داشت که شاید بتوانم با نورپردازی سالن آنان را قابل قبول جلوه دهم.
به هر حال شعری که از این کتاب انتخاب کرده ام، بهترین شعر این کتاب نیست اما صرفا شعری بوده که دوست داشتم و شاید بهتر باشد کتاب را با این شعر معرفی نکنم! راوی این شعر بر سوژگی خودش تاکید می کند و احاطه خود بر واقعیت را باور پذیر می کند چراکه واقعیتی که تصویر می کند، تاثیر و کنش پذیر است و به راحتی قابل تغییر و چینش است. موقعیت ها هرکدام جداگانه شاید ساده تلقی شوند اما کنار هم قرار گیری آنان، روایت را پدید می آورد و به برآیندی زیبا می رسد. شعریت در دو سطح قابل مشاهده ست. هم در موقعیت ها بصورت یگانه، و هم در روایت به طور کلی. یعنی اتفاقی که در برآیند مشاهده می شود و هم هر خرده کنش این روایت، به شعریت رسیده اند. این هم خود شعر:

خواستم از زیبایی ات بنویسم
دیدم نیستی
نوشتم درخت
تا هروقت از کنارش رد شدی
شاخه ها برایت برقصند
همیشه راهت را کج کرده ای
درخت را بر می دارم
می نویسم رودخانه
نرسیده لباس هایت را می کَنی
ماهی کوچکی می شوی در آب های دور
که ماهیگیر پیر
آن را از آب می گیرد
می ایستم میدان ماهی فروشان
کنار پیرمرد
لباس هایت را که در دستم می بینی
جان می گیری
بلند می شوی
و من بلافاصله می نویسم:
اتاق
و چراغ را خاموش می کنم.

+ نوشته شده توسط علی رضا نوری در شنبه سوم بهمن ۱۳۹۴ و ساعت 11:12 |
گفتگوی هر متنی( اینجا شعر) با گذشته ی خود اساسا یک مونولوگ است. " گفت "ی که به " گو " نمی رسد. هرچه در متن اتفاق می افتد چرخشی به سمت عقب است. این عقب گاهی روان همیشگی ماست که رو به گذشته دارد. و آن گذشته در جایی می ایستد که دهانش در روان ماست. هیچ متنی با آوردن جملات یا تکه هایی از متون گذشته نمی تواند بار گفتگو با گذشته ی ادبی را برای خود کنار بگذارد. آنچه در این موارد اتفاق می افتد برچسب یا الصاق است. بخشی از یک متن به متن دیگر الصاق می شود . و در اغلب موارد حتا زیست خود را به آن چه در متن متاخر اتفاق می افتد تحمیل می کند. گفتگوی هر متنی با گذشته ی خود اساسا در شکل مواجهه رخ می دهد. آنجا که متن متاخر با شکل و شمایل گذشته درگیر می شود. به عنوان مثال مفهوم عشق در گذشته ی ادبی به غیر از موارد بسیار اندکی مانند ویس و رامین، فاقد تن است. صورت ندارد. هر چه است تبدل است. تبدل انسان به عناصر طبیعی مانند درخت و گل و گیاه. عشق در شمایل گدشته ی خود همواره تن را نادیده می گیرد. نگرش اشراقی تاب تن را ندارد. همیشه آن را به سمت هیچ پس می زند تا وجه چالش برانگیزی تن را حذف کند.این نگاه حتا در شعر معاصر و در شاعری مانند شاملو هم بسیار تاثیر گذار است. عشق و معشوق در شعر شاملو هم به جز موارد معدودی فاقد تن است. او در فراسوهای پیکرهای شان از معشوق وعده دیدار می طلبد. معشوق در شعر شاملو اساسا سنتی است. معشوق با همان بی تنی اش از گذشته های دور می آید و می نشیند جای آیدا.
از اصل موضوع دور شدیم. گفتگوی هر متنی با گذشته ی ادبی با احضار و سپس با پس زدن آن اتفاق می افتد. آنجا که شکل مواجهه با یک مفهوم یا موضوعِ مشخص تغییر می کند. آنجا که تکنیک مواجهه از اساس سودای درگیری دارد. این مواجهه یک مونولوگ است که دهانش را از سمت گذشته بر می گرداند و با روان خودش حرف می زند. روانی که از گذشته انباشته است و تلاش می کند خود را از دهان دور کند. این پارادوکس سرآغاز" گفت " ی است که از درون آن شاید متنی یکه سر برآورد. شاید. متنی که تلاش می کند گذشته را احضار کند که آن را از اعتبار بیندازد. گفتگو با گذشته در شعر بسیار خطرناک است.اگر نتوانی از پسِ راندن گذشته بر بیایی، در آن غرق می شوی، می شوی شاملو در عاشقانه هایش، می شوی اخوان در بعد از زمستانش، می شوی شفیعی کدکنی در اغلب اشعارش. بازی با گذشته خطرناک تر از خوردنِ خمر کهن با اژدها در تموز است.
بگذارید با این سوال پیش برویم که اصلا چه نیازی به گفتگو با گذشته در شعر هست یا به قول کالوینو " چرا باید کلاسیک ها را خواند "؟ اگر از وجه استفهام انکاری این پرسش بگذریم که می گوید قطعا باید کلاسیک ها را خواند. " چرا" ی دیگری هست که تلاش می کند خود را از نظر پنهان کند و آن چیزی جز نفی مطلق گذشته نیست. آنجا که سر به گذشته بر می گردد و همان جا گیر می کند. دیدن گذشته فرق دارد با دیدن و احضار گذشته و بعد مواجهه ی انتقادی با آن. متنی که نتواند با گذشته ی ادبی که احضار می کند درگیر شود از همان سطر اولش باخته است. از همان اول دست هایش را به علامت تسلیم بالا برده است.
اینها دغدغه ی این روزهای منند وقتی دارم به گذشته فکر می کنم. دارم فکر می کنم کسی که امروز شعر می نویسد پاهایش را چه جاهایی می تواند بگذارد.تا بتواندسرش را ازگذشته بگرداند. تازه بعد از این است که پرسش دیگری سر بر می کند که باید به کجاها خیره شود؟ و پرسش های دیگر

+ نوشته شده توسط علی رضا نوری در جمعه دوم بهمن ۱۳۹۴ و ساعت 22:58 |
نمی دانم می شود مقامه و مقامه نویسی را یک ژانر فرض کرد یا نه، در هر صورت این فرم نوشتاری در ادبیات کلاسیک فارسی یکی از شیوه های بیان است که کمتر مورد توجه قرار گرفته است. فارغ از تناسب این نوع از نوشتار با زیست انسان آن دوره و رابطه اش با معرکه گیری و مفهوم بازی، فرم روایت و نوع قصه پردازی در آن همین الان هم می تواند به کار نوشتن بیاید. نه اینکه کسی بنشیند و مقامه بنویسید بلکه از این زاویه که می توان شکل و شیوه های بیان و بیانگری در ادب فارسی را رصد کرد. شناختن دهان هایی که در طول زبان فارسی صدای انسان ایرانی از آن خارج شده است. به گمانم اگر بخواهیم رگ و ریشه ی داستان کوتاه ( البته نه با تعریف مدرن اش) را پی گیری کنیم شاید مقامه ها بعد از بخش هایی از متون مقدس، اولین متن هایی باشند که به آن بر می خوریم.

+ نوشته شده توسط علی رضا نوری در جمعه دوم بهمن ۱۳۹۴ و ساعت 22:56 |
نگاه خانم نسرین فرقانی به مجموعه شعر  شهر در روزنامه ی روزان

http://www.roozannews.ir/newspaper/1394/10/15
http://www.roozannews.ir/

http://www.roozannews.ir/…/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%A7%D…

چرخی در " شهر "
نگاهی به کتاب " شهر " علیرضا نوری

این شعرها را چون آینه می دان؛ آخر دانی که آینه را نیست صورتی در خود.اما هر که نگر کند، صورت خود تواند دیدن.همچنین می دان که شعر را در خود هیچ معنایی نیست.اماهر کسی از او آن تواند دیدن که نقد روزگار و کمال کار اوست. (تمهیدات عین القضات همدانی)
درباره ی تعریف شعر سخن ها رفته است ، اما هم چنان شعر چون ستیره ای از تعریف و کشف می گریزد و در جلوه و رنگ و بویی تازه هر بار رخ می نماید.البته شاید روشن ترین چیزی که درباره ی شعر می توان گفت این است که شعر آینه تمام نمای انسان و زندگی اوست.منشوری است که همه وجود و رنگ های نور زندگی را باز می تاباند ، اما همه ی ورودی ها از کانال ذهن و زبان و روح شاعر می گذرد و از این رهگذراست که جامه ی شعر می پوشد ؛ و در قد و قامت کلام خودنمایی می کند.اگر ارتباط زندگی و زیست آدمی با شعر گسسته شود ، یا نوع پیوندشان به تصنع و غیرواقعی بودن ، یا تقلید و دیگری بودن بگراید ، دیگر شعر ازحیثیت واقعی خویش خلع می شود و نمی تواند چونان تیری به قلب مخاطب بخورد ، در او نفوذ کند و جان و روحش را تسخیر کند ؛ و در وی موجی بینگیزد ، یا ایجاد ارتعاش ، انگیزش ، یا خیزشی کند.انسان موجودی دایم در تغییر است و در تبادل همیشگی با پیرامون خویش ، دریک تاثیر و تأثر پی درپی. و به همین دلیل ، شعر هم که بازتاب حالات وی در برابر رخدادها ، و رفتارهاست ، و نوعی تعامل شخصیتی شاعر با هستی ، دچار نوسانات و تغییرات است.
یکی از مهم ترین خصیصه های شعر صداقت و اصالت شعر است ؛ یعنی اینکه به واقع فرزند مشروع خود شاعر باشد و وارث تمام افکار ، آنات ، عواطف ، و تخیل وی.علیرضا نوری پیش از هم چیزی که بشود درباره اش گفت شاعری است که در شعرش رو راست است ؛ و همان که هست و می بیند و حس می کند ، یا می اندیشد را می نمایاند. حتی اگر حاصل این وانموده ها گاهی هنجار شکنیی در نرم اجتماعی و ملاحظات ارتباطی باشد.او بشدت از خودسانسوری و مرز کشیدن بین کلمات ، ترکیبات ، و عبارات ؛ و شاعرانه و غیر شاعرانه دانستن ابا دارد و می پرهیزد.هرچه حال وهوا ، و مسائلی که فکر و احساسش را درگیر می کند ، و دغدغه هایش اقتضا آن را دارد در لباسی هنری و نو عرضه می دارد ، بی آن که ترس و ملاحظه ی حمایت ، یا پس زدگی ، یا تکفیر بخاطر شکستن خطوط قرمز داشته باشد.
ازنگاه او همه ی کلمات – حتی دوست نداشتنی ها و رماننده ها – می توانند و مجازند در متن شعر ورود کنند ، به شرطی که واقعا در متن درجایی که باید ، و در حالتی که بهتر است قرار بگیرند و از فرم بیرون نزنند.او در اصل مرثیه خوان دل خویش است و به اینکه شاعر باشد و شاعری بداند چندان التفات ندارد ، اما البته هم شاعر است هم شاعری می داند و هم مرثیه را به شکل امروزینه اش روایت می کند.
نوری شاعری عصیانگر است که روح زمانه در شعر تشعشع می یابد. او ناآرام و اندوهگین است ، اما این اندوه او را به سخن می آورد نه اینکه او را خاموش و افسرده کند.وی شاعری کنشمند است که درعین اینکه شعر کلاسیک را می شناسد ؛ و از خوانده ها و دانستگی هایش خوشه های پرباری چیده است ، با همه اندوخته ها و آموخته ها، روح نوجویی و معاصرانگی ازشکل و لحن گفتار او متجلی است ؛ و هم چنین به روشنی می توان رد پای نیما ، شاملو ، فروغ ، اخوان در سطرهایش همان طور دید ، همان طور که عین القضات ، شمس ، مولانا ، عطار، و حلاج.
ای زنی که در بطن چپ من خون را به اقصا نقاط تن پمپاژ می کنی/ ناخن هایت را بگیر
هوا امروز گرم تر از گرم
گرم تر از زیبایی تو
گرم تر از خون سرباز جوان
و گرم تراز کسی که با "اژدها در تموز خمر کهن خورد" (وام از تذکره الاولیاء)
در شعرهای ایشان هم از تاریخ ، هم سیاست ، هم جامعه شناسی و روانشناسی ، هم عرفان ، هم جغرافیا و مکان های خاص ، هم جدل و فلسفه و .... نشانه هایی می بینیم ، اما شعر او اینها همه هست و آن ها نیست ، بلکه واگویه هایش برآیند دل آزردگی ها ، داغ ها ، زخم ها ، و دانستگی ها و تجربه ها زیستی اش درمصاف با هستی است که در هیئت گروتسکی هولناک و منزجر، و طنزی تلخ از لابلای سطرها و بندها بیرون می تراود.
تو شکل افسانه های قدیم
پر از رودخانه ای
جن و پری های زیادی در تو خوابیده اند
به تو که فکر می کنم
حیوانات عجیب و غریب دور و برم ظاهر می شود
هر جایت انگشت می گذارم
پهلوانی سر بلند می کند سربلند
به تو که فکر می کنم
دلم می خواهد
بلند شوم
رئیس قبیله را بُکُشم
شهر ، ص 12
شعرعلیرضا نوری شعری معناگراست ، که در عین شورش و یورش ، تنبه برانگیز و آگاهی بخش است.با نگاهی به شعرها می بینیم که چیزی از تهاجم او در امان نمانده ، نه زبان ، نه هنجارها و ارزش های اعتباری عرف و اجتماع ، نه زمان ، نه خاطره ها ، نه باورها ، و نه حتی عشق.شعرش مثل سرطانی به همه چیز چنگ می زند و در زیر چمبره ی خویش درمی آورد.او بی رحمانه دست به بازنمایی هرآن چه میل به مستوریش هست می زند ، تا به این ترتیب خواننده را دعوت به بازنگری مسائل ، وقایع ، و تقویم خود و جامعه اش کند. شعر او جریانی تند و پرانرژیست که سیلاب وار از همه ی نام ها ، مکان ها ، زمان ها ، وقایع ، ارجاعات درون متنی و برون متنی ، و حتی شعر و روایت های واپسین خود می گذرد و برسر این امواج کفی از واژه ها و ترکیبات شناورند که با بهره گیری از تنوع فضاسازی ها ، و لحن گردانی ها بغض نامه ی شعر را زمزمه می کنند.
از اول هم به مشروطه شک داشتم یا مرتضی علی

تاریخ من از کجای من آغاز نشد ای فارسی
ای زبان خوابیده
ای شعریت زبان های مشکوک دنیا
چرا / چرا / حروف تو را نمی شود گرفت و رها شد
چرا حروف تو عادت دارند به بند
اتوبوس هایی که از دل ابد بیرون زدند
یکبار در شاهنامه
یکبار در خیام
یکبار در محمود پسیخانی
یکبار در طاهره قره العین مسافرانشان را پیاده کردند و دوباره سوار شدند شهر ، ص 14
در اغلب جاها جلوه هایی از طنزی تلخ و جانگزا دیده می شود که گاه با خود زنی و احتراق خویشتن راوی ؛ هم چنین تاختن به همه ی افراد پیرامونی و کسانی که بنحوی در ذهن شاعری نقشی برجا نهاده اند ، خود ، تاریخ ، جامعه ، بزرگان ، و باورها را به چالش ونقد می کشد. و در این همه بیشترتحت سیطره ی ناخودآگاه است تا خوداگاه. همانگونه که گوینده ای شوریده و شورنده بر حیف ها و ستم ها که از شدت خشم و رنجش تنها بیان درد می کند ، نه بیانی که متوجه به رد و قبول خودآگاه وعقل مصلحت جو ؛ و به چگونه گفتن و باید و نبایدها.
او به مقتضای حال یک روح شاکی و معترض حرف می زند نه یک خطیب پاکیزه گویِ منتقح کلام و سخن آور ، و به همین لحاظ کلامش خیلی وقت ها به ناپالودگی و اشارات صریح به بخش هایی که از دید عرفی باید پوشیده بماند آغشته می شود. براساس همین مویه مندی و شکواییه بودن شعرها ، کوتاهی و بلندی سطرها ، و نیز قد و قامت شعر ، و ریتم و اوج و فرودها پیش می رود ؛ و ذخایر ادبی وی و تجربه های شعری اش که بصورت ملکه ذهنی درآمده اند او را یاری می کنند تا با ایجاد تنوع درفضاها ، ریتم ، نوع ، و شکل روایت ، توفیق یابد که خواننده را تا پایان همراه نگه دارد و ملال زده نرمد. جاهایی به خواننده مهلت نفس گیری می دهد و در مواقعی از ایستگاه ها به سرعت عبور می کند و وی را وارد اتمسفری تازه تر می کند.
فرم در شعر او بر اساس محتوا حرکت می کند و شکل می گیرد ، و از آن جلو یا عقب نمی ماند.اگر متوجه بازی زبانی می شود نه برای به رخ کشیدن و تفاخر آموخته هایش است و تسلط بر نحو زبان ، که برای شیوه ی بهینه ی انتقال مفهوم و حس است ؛و همین استعداد و توان به او امکان ایجاد آیرونی ها قابل توجه و ژرفی را به وی می دهد.بینامتنیت ها هم جای خودشان را درشعر او می یابند.هم چنین او در متن با زبان و تصویر و روایت به طور کاملا طبیعی معامله می کند ؛ و اگر شگرد و تکنیکی را بکار می گیرد چنان در بافت شعر طبیعی جا باز می کند که این رفتار موجب مکث ، وقفه و شکستن ریتم خوانش نمی شود. و البته تعّدد افعال و جمله های نثرگونه ی گفتاری هم مخاطب را خسته و دلزده نمی کند و این خصیصه نشان میدهد نکته ی مهم در تحقق شعریت اجرای خوب و تاثیرگذار است نه بلندی و کوتاهی جملات یا کل پیکره ی شعر.
شبها مجسمه بودی
واندامت یادآور عمر زمین بود که حالا در گوشه ای از منظومه ی شمسی هاج و واج به جنگها و کتاب های مقدس می کند نگاه
پایتخت جهان دیگر اتاق کوچک من نیست
تو دانشجوی سال آخر همه ی رشته ها بودی
و زیبایی توکاری برای این جهان نکرد
تو فقط زیبا بودی
و سنگهای فلسطین فقط نقش سنگ را بازی کردند
تو فقط زیبا بودی
و جان کری با سگش به زنان خاورمیانه فکر می کرد
تو فقط زیبا بودی
آب های تنت نفت بود شهر،ص76
از ویژگی های شعرعلیرضا نوری روایتگری است.عنصر روایت در شعر وی حضوری چشمگیر دارد او روایت را می شناسد و برخوردی هنری و مبتکرانه با آن دارد؛ و درعین اینکه گاهی برخی روایت ها به نظر پراکنده و مرکزگریز می رسند ، اما در واقع در شکلی خیر خطی حول موضوع خاصی پیش می روند. درابتدا ساده و درشکل کاملا طبیعی و گفتاری آغاز می شوند ، اما به تدریج که سیر روایت پیش می رود از فضا و ساحتی ، به عرصه و میدانی دیگر درمی غلتد و درهر کدام از فضاها و صحنه های درکوراتیو شعرش پرسوناژهای خاص و متفاوتش را وارد می کند و با آن ها به گفتگو می نشیند.البته این گفتگو گرچه بیشتر مونولوگ به نظر می رسد ، اما در مواقعی هم با اجازه ی حضور کسانی جز راوی مشاهده می کنیم که حضور پرسوناژها و دیگری ها در متن کاملا جدی و ملموس است ؛ و همین امر موجب شنیده شدن صداهای دیگر می شود و خواننده خود را در برابر یک متن پلی فونی حس می کند :
صدای بلندگو:
علیرضا نوری بیا دفتر
سلام آقا
تخم سگ شنیدم سر کلاس یه حرفایی می زنی
و من که تنها دوازده سالم بود
به رویای ناگزیر کلمه پی بردم و دانستم آنچه کلمه با آدم می کند چنگیز نمی کند آقا شهر ، ص 16

کسی هست که چند انگشت به من قرض دهد آیا
یکی یکی بشمارم آنهایی که هر کدام بخشی از تنم را برده اند آقا
صدای بلندگو:
هر کس از علیرضا نوری شکایتی داره بیاد شهر ، ص17

درخوانش شعر وی ممکن است به نظر برسد که شاعر دچارپرگویی است و گاه توضیح ، اما این می تواند با توجه وضعیت پریشان و معترض گوینده توجیه پذیر باشد.و نمی توان از نظر دور داشت که گوینده کمتر موفق می شود که رشته ی تابیده ی شعر را کوتاه کند و آنچه گفته تا به درازا نرسد او را راضی نمی کند و هنوز حس می کند حرفهایی برای گفتن جا مانده است. در همین راستا لازمست از ویژگی " تکرار " در شعرهای ایشان بگویم.در خیلی جاها ، به ویژه جاهایی که گوینده درگیر هیجان و شور می شود و در اوج تلاش برای بیان عبارت درد چشیده است ، با بسامد بالا شاهد انواع تکرارها ، از جمله تکرار واژه ، ترکیب ، عبارت ، و حتی عدد هستیم.
خداحافظ خانم شعرهای علیرضا نوری
خداحافظ خانم همدان و ُ اصفهان وُ مریوان
خداحافظ خانم دوست داشتنی ِ با لهجه
خداحافظ خانم تلفیقی از زنان قبل و بعد از مشروطه
خداحافظ خانم دانشگاه و ُ خانه ی هنرستان وُ صدای زخمی معترض
همان ، ص43
***********
می نشینم یک دور 38 سال را تا رِحم مادر می رَم و بر می گردم
38 سال مرور زن
38 سال روزی چند بار دستشویی رفتن
38 سال شب ها صدای مرگ را از خانه ی بغلی شنیدن
38 سال یکی دائم در درونت با سوزن اسم زنها را روی قلبت خال کوبی کند همان ، ص69

شعر نوری بیشتردر جنبه های کنایی و استعاری قدرت نمایی می کند و ترکیبات این چنینی را به وجهی طبیعی به نحوی در بافتارکلام می نشاند که برای مخاطب جلب توجه و تمایز نمی کند ، اما به طرز نامحسوسی او را به لایه های تأویل مند کلام می برد ؛ و ذهنش را به سمت زیرساخت های روایی و ریشه هایی معنایی سوق می دهد ؛ و وادارش می کند تا به تأثیر و تأثرات و ارتباطات متقابل جهان بیرون و درون بیندیشد.
عادت کرده بودی
و چیزی بیشتر از مرگت تسلای آن کلاغ پیر نبود
که او دریافته بود خون تو شیرین
خون تو خوردنی است
نوشتم دیر نپاید
که پیراهنت را در خیابان در آورم
و جای زخم هایت را رو به دوربین های جهانی
و جای زخم هایت را رو به عاشورا
و جای زخم هایت را رو به قبیله
و جای زخم هایت را به 57 گاو که زمین روی شاخ هایشان
شهر،ص63
صفت گفتارگونگی شعر نوری به داستان پردازی نمی انجامد، بلکه خواننده بیشتر به سمت همذات پنداری و پیدا کردن نقاط مشترک در تجربه های انسانی به حرکت می دهد.نوری تلاش دارد تا تجربه های زیستی اش تعمیم ببخشد و ازحالت یک بینش و گلایه شخصی و منفعل به طرف نگرشی کل گرایانه انسانی ببرد.وی با شبح هایی که در فضاهای مه آلود شعرش راه می روند وبا آن ها گفتگو می کند ، به مدد لحن گردانی ها ، و با ریتم خاص خودش که به مقضای کلام تند و کند می شود نوعی موسیقی درونی برای آن ایجاد می کنند.
نه
در تهران اولین قرارمان بود
نه
تو از شعر سپید نبودی سفیدتر
بودی زنی با قدی معمولی و چند کیلو اضافه وزن
رگهای زیر گلویت عمیق ترین جای توست
رگ های زیر گلویت را نمی شود اصلاح کرد
رگ های زیر گلویت را نمی شود به بند انداخت
همان ، ص64
در مضامین شعر علیرضا نوری می توان " من " های زیادی پیدا کرد.هم پرسوناها را دید و هم پرسوناژها و شخصیت هایی که نقش آفرینی می کنند. اگر از دیدگاه نقد روانشناسانه به متن های او نگاه کنیم ، می توانیم کوشش او را درپی کشف و بازیابی هویت های چندگانه را نظاره کنیم." من "هایی با زخم های مزمن و خون ریزی روح که از سقوط های ارزش و فرهنگی انسان و جامعه می نالند و خبر می دهند.

بیمارستانم
همیشه در من عده ای زخمی
عده ای آشفته
در من همه کشته می شوند
کاش نام من پرو بود
در رمان بارگاس یوسا
من در خاور میانه بین دو دریا گیر کرده ام
من اول هدایت را کشتم
بعد شیر گاز را باز کردم همان ، ص41

****************

یکی داد می زند برو بمیر
یکی داد می زند سرد
یکی داد می زند من فروغ فرخزاد یک ثانیه قبل از تصادف هستم
یکی داد می زند من سربازی عراقی در جنگ ایران بودم زیر آب های اروند چند ماهی سیاه کوچولو سالهاست که با من زنده مانده اند
یکی داد می زند من آقا محمد خان قاجارم که در حسرت زن می سوووووووزم
سینه اش داغ بود
چاله ای در سینه اش کندم پر کردم از یخ
چند استخوان فریاد کردند
یکی داد زد من در سال 1377 در همدان به دار مجازات آویخته شدم
یکی داد زد من آن زنی هستم که در کوچه 6 متری بهاران خودش را سوزاند و هنوز بعضی جاهایش سرد است همان ، ص108

او در شعرش رد پای بومیت هست اما او بومی گرایی نمی کند و سعی دارد تا از حیطه ی شخصی شعر را به درآورد و به فرااقلیمی و جهان وطنی ، و دردهای مشترک نوع انسان در سراسر دنیا نزدیک شود .
قلبم همدان است
تاریخ دارد
تاریخ مصرف دارد
قلبم غار علیصدر
قلبم
دستشویی عمومی است
جعلی بودنم را پای جنسیتم ننویس
چند شکم زائیده ام مثل مرد
و بعضی جاهایم به درد شهر نشینی نمی خورد شهر،ص40

از دیگر مسایل چشمگیر جهان شعری علیرضا نوری موضوع حضور زن ، زنانگی ، عشق ، و تنانگی است.زنی که بخشی از هویت ها تکه تکه و پراکنده و احیانا گم شده مرد است ؛ و نقطه ثقل ، گرانیگاه ، محل تلاقی ، و فصل مشترک همه ی حیطه ها و فضاهای شعری اوست.هم او که در شکل ها و نام های متفاوت سایه ای از قسمت های مغفول مانده یا یا به عمد فراموش شده ی شخصیت اوست.اگرچه این حضور گاه موجب می شود که خواننده تلقی نگاه شخص به قضیه داشته باشد ، اما با توجه به کل فضای شکواییه و عصیانی که بر سازه های شعر سایه افکنده است ، بیشتر پنداشته می شود که این توجه – که درضمن دائم درحال تردد و سیالیت بین مسایل سیاسی اجتماعی است – شکلی از بازتاب انسان گرایی و ؛ نگاهی انسان و هستی شناسانه است که با توجه به جایگاه فرودستی که جامعه در طول اعصار برای او قائل شده ، بدون هیچ انکار یا سانسوری برخوردی واقع گرایانه داشته باشد ؛ و نسبت به نوع نقشی که زن در سرنوشت جوامع انسانی ، و کنش و واکنش های عاطفی افراد مواجهه ای طبیعی ، حقیقی ، و باورمندانه داشته باشد.همین که موضوع زن در افق فکری شعرها دارای بسامد بالایی است ، خود نشان از این دارد که در جهان ذهنی وی، زن موجودی کنشمند ، نقش دهنده و نقش پذیر است.زنی که گاهی قدرت فوق العاده اش را در نفوذ و تأثیرگذاری می داند و به درستی و شایستگی از آن استفاده می کند و گاه غافل و زبون و ضعیف می بیند خودش را و محروم می شود.
البته به نظر می رسد با توجه به تبادلات و تعاملات بین زن ، کشور ، و جامعه ، او گاهی زن را همان وطن می بیند که گاهی در حق او ستم روا داشته می شود ، گاه غصب و بخشیده می شود ، گاه اراده و حق انتخابش غصب می شود ، گاه خیانت می کند ، گاه خیانت می بیند ، گاه بیمار می شود ، گاه تیمارداری می کند ، و در نهایت گاه معشوق می شود و با دلبری شیرآهنکوه مردی را ازپا درمی آورد ، و گاه هم قدرت و جسارت می بخشد و گاهی هم داغ می شود بر همیشه ی خاطره و تاریخ.بنابراین همه ی این تنوع نقش هایی که زن در شعر نوری دارد – که اغلب در مسائل سیاسی تخلیط و ذوب می شود – نوع مواجهه و عکس العمل او هم با المان زن متفاوت می شود : گاه از او رنجیده و بغضناک است ، گاه با حسرت و اندوه از او یاد می کند ، گاه با یادآوری خاطرات به وجه جمال شناسیک و خوشباشی متوجه است ، گاه در شکل نوعی نگرانی ، ترس ، دلسوزی و پاس داشت سلامت از دست رفته و حقوق تضییع شده ، و گاهی هم با فاصله گرفتن ازهمه تاثیراتی که بوده و بجا مانده.... اما هرچه هست نه نقابی هست ، نه ادایی ، نه تقلیدی ، نه سانسوری ، همه چیز خیلی طبیعی است ، در نتیجه خیلی ملموس ، تأثیرگذار، و قابل همذات پنداریست.
و آخرین مسئله ای که درباره ی شعر نوری می خواهم اشاره کنم زبان شعر اوست.زبان او بسیار هیجانی و پرشور است.گویا او در شعر خود را دریک میتینگ یک نفره یا دردادگاهی حاضر می بیند که برای اعاده ی حقوق از دست رفته خشمناک فریاد می کشد.او مشت اش را از کلمات پر می کند ، آن را گره می کند و بالا می برد و کلمات را توفنده به هوای و فضای شعر می پاشد ، لذا در چشم بهم زدنی همه ی مرزها در درمی نوردد از زمان ، مکان ، مرزهای هنجارهای عرف و جامعه ، تا باورها و اعتقادات و تابوها.زبان شعر چنان دچار تشنج و حرکت آونگ واری بین شخصیت ها ،موضوع ها و مضامین ، رخدادها است که بیشترین خاصیتش را در تداعی ها و بازآفرینی فضاها به نمایش می گذارد.
هم چنین شدت هیجان موجود و نیز دادن اصالت به بیان خشم های فروخورده موجب جسارت و بی باکی در بکار بردن واژه ها و گفتارهاست که دراین جا بیشتر می توان ردپای فروغ را در شعرش دید.البته لازم به ذکر است که شعر علیرضا نوری در حوزه ی عاطفه و احساس بسیار قوی و پر بنیه است وبیشترین مانورش هم در همین بخش است.اگر به حرکت های زبانی هم دست می یازد ، آن هم برای تقویت و تشدید انتقال بار احساسی و اندیشگانی متن است نه اینکه بار اضافیی بر گرده ی آن بگذارد یا موجب اختگی و سترونی کلام ، و پیچیدگی و تقعید شود.

درانتها به آسیب شناسی شعر ایشان می پردازم.شاید اولین چیزی که در این باب به نظرم می رسد غیرپالوده بودن کلام اوست.او به خودِ گفتن بیشتر ازچگونه گفتن و چه گفتن ، ونیز خذف های لازم اهمیت می دهد.هم چنین به نظر می رسد در ویرایش متن کمتر راضی به کاستن ها و پیرایش هاست ، و به همین جهت گاه تکرارهای غیر ضرور در شعر می بینم.از دیگر ناپالودگی ها زبان عرف شکن اوست که گاه در مورد این نوع بکار گیری به افراط می گراید.
هم چنین در مورد خود مضمون و موضوع ، و نیز شیوه ی بیان احساس می شود که به نوعی تکرار رسیده باشد و ابتکارات در مقابل یکسانی سبک بیان ، کم فروغ دیده می شود.دنیای شعری او دنیای شلوغی است که گاهی خواننده دچار تزاحم صوتی - تصویری می شود ، اما با این همه، شعرش یک مشخصه ی خوب و ما به الامتیاز دارد ، و آن اینکه از هر شعری قابل تمییز و تفکیک است ، و امکان تقلید هم ندارد ؛ و امضای او را - اگرچه نوشته نشده باشد - را همیشه با خود به همراه دارد ، و به این صورت می توان گفت او به سبک شخصی خویش درست یافته است.واگر الماس گونه های کلامش تراش بیشتری بخورد می تواند به درخشش های هنری ، زیبایی ، جاذبه ، و التذاذ ادبی اش بیفزاید.برای این شاعر گرامی با پتانسیل ها و ظرفیت های قابل توجه موفقیت های بیشتر و پیشتر آرزومندم.
با احترام و پاسداشت – نسرین فرقانی

+ نوشته شده توسط علی رضا نوری در جمعه دوم بهمن ۱۳۹۴ و ساعت 22:54 |
سوژه ی نثر عرفانی سوژه ای اخته و فاقد کنش مندی است .سوژه ای که در مواجه با ابژه ی فربه شده به اضمحلال می رسد و زبان فارسی مکانمندی این اضمحلال است. در این بین عنصری وجود دارد که نقش میانجی را بازی می کند عنصری که به وسیله ی آن عارف و سالک نیستی خود را به معبود اعلام می‌کند. عرفان فارسی صدایِ بلند این نیستی است که بوسیله ی زبان هویت می یابد. نیستیِ هویت یافته، نیستی یی که باید بیانگر شکلی از اضمحلالِ بودن باشد. ابراز این نیستی زبان خاص خود را می‌طلبد. زبانی تقریبا موسیقایی همراه با تخیلی رها که گاهی خوش زبانی هم چاشنی آن می شود و در شبه شعرهایی متجلی می گردد. شبه شعرهایی که واگویه‌های عارفان در نثر فارسی است و محصول اضمحلال سوژه در ابژه ی متعالی است.
نثر عرفانی محصول دهان عارف است. دهانی تاریخی که از تن نمادینِ عرفان حرف می زند. دهانی که برآیند فرهنگ و مختصات انسان ایرانی است. انسانی که در شکل مواجهه با جهان به سمت اشراق و انتزاع پیش می رود و آن قدر می رود که نابودگی خود را در قبالِ یک بودِ انتزاعی در زبان عرفانی بیان می کند. که در بسیاری از مواقع نام آن شطح است و محصول قبض و بسط های روانی و مالیخولیایی است که ریشه در روان رنجوری و روان پریشی تاریخی دارد. نقش دهان در بیان شطحیات عارفان نقشی کلیدی است هر اتفاقی در دهان می‌افتد. دهان مرکز ثقل سکوت و شنیدن است و این هر سه در فضای عرفانی از اصلی ترین مولفه‌ها محسوب می‌شوند.

از مقدمه ی کتاب نور از دهان ( شبه شعرهایی از متون نثر عرفانی )، زهرا حیدری، علیرضا نوری، نشر نصیرا

+ نوشته شده توسط علی رضا نوری در سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۴ و ساعت 21:38 |
نقد شهاب قناطیر بر شعری از مجموعه ی " شهر "

 

یک شعر از علیرضانوری، مجموعه شعر "شهر" ، نشر نصیرا

و نقد آن. _____________________________________________

عادت کرده بودی

و چیزی بیشتر از مرگت تسلای آن کلاغ پیر نبود

که او دریافته بود خون تو شیرین

خون تو خوردنی است

نوشتم دیر نپاید

که پیراهنت را در خیابان در آورم

و جای زخم هایت را رو به دوربین های جهانی

و جای زخم هایت را رو به عاشورا

و جای زخم هایت را رو قبیله

و جای زخم هایت را به 57 گاو که زمین روی شاخ هایشان

 

تو زن بودی

با تنی که هر ماه عادت داشت

چند قطره سبک تر باشد / تر

اول برایت نوشتم چند شعر

اول در دانشگاه دیدمت

نه

در تهران اولین قرارمان بود پاساژ فروزنده

نه

تو از شعر سپید نبودی سفیدتر

بودی زنی با قدی معمولی و چند کیلو اضافه وزن

بودی معشوق مردی که به اندام های جنسیت بیشتر می اندیشید

بودی به مدت کوتاهی و هستی هنوزاهنوز

رگهای زیر گلویت عمیق ترین جای توست

رگ های زیر گلویت را نمی شود اصلاح کرد

رگ های زیر گلویت را نمی شود به بند انداخت

نمی شود رگ های زیر گلویت را تتو کرد

نمی شود رگ های زیر گلویت را لاک زد

نمی شود رگ های زیر گلویت را رنگ کرد

نمی شود به رگ های زیر گلویت گفت بو می دهد

نمی شود که زن نباشی / نباشی/

نمی شود که زن نبوده بوده باشی

و چیزی بیشتر از مرگت تسلای آن کلاغ پیر بود

و آن کلاغ پیر دست در رگ های زیر گلوی تو برده بود از قرن ها قرنِ قبل

و تو را بیماری خطرناکی جلوه داده بود

خطرناک تر از وبا / سل / جذام / عشق

نه

تو خطرناک تر از هواپیماهایی نبودی که انبار نفت را زدند

خطرناک تر از جعل حدیث نبودی

خطرناک تر از ریاضت اقتصادی  نبودی

خطرناک تر از شب های تهران نبودی

خطرناک تر ازکلاه کاسکت نبودی

خطرناک تر از خطیب  جمعه نبودی

خطرناک تر از چوپان دروغگو و تصمیم کبرا نبودی

خطرناک تر از بایزید و محمد بلخی و پسرانش نبودی

خطرناک تر از دوستان من نبودی

تو اصلا خطرناک نبودی

و از جای زخم هایت درخت ها رویید

و در جای زخم هایت پرندگان تخم گذاشتند

و این با پرندگانی که در گودی چشمان فروغ تخم گذاشتند فرق داشت

یکبار هم روی تخت زخم های تنت را اشتباهی گرفتم و رفتم

و رفتم که هر کسی شیارهایی دارد زیر پوست

 

عادت کرده بودی

تنت بین کلاسیک و مدرن زن بود

زن امروز عادت نمی کند

تو عمیق تر از اعتقاد پیر زنان نیشابور بودی

بور نبودی

موهایت روی صورتم شکل خوابیدن ما را لو داد

حرف بزن

حرف بزن

حرکات ریز رگ های زیر گلویت را زبانم قبل از گوشهایم می شنود

با چند قطره سبک تر می شدی/ تر

 

حرف بزن

حرف بزن با صدای زنانه با لبهای زنانه باشیاره های زنانه با اعصاب زنانه با انگشتهای زنانه زن باش

آن پیر کلاغ حرامزاده سیصدهزاران هزار سال بزیست و می زید

و 57 گاو در سرنوشت تو ماغ می کشند

و قبل از آن هزار و سیصد کلاغ در سرنوشت تومااااااااغ می کشیدند

و تنها تو می توانی با زیباییت

با اندامت

با اغوا

با بکارت همیشگی

با رگ های زیر گلویت

با تاریخ چشم هایت

با صدای زنانه ی زنانه ات

بیماری بزرگ کلاغ پیر باشی

تو زن بودی به اضافه معشوق علیرضا نوری

تو چند کیلو اضافه وزن داری ولی زنی

گاهی به شکل مسخره ای غیر منطقی می شوی ولی زنی

گاهی دلت پیش چند نفر گیر می کند ولی زنی

گاهی به یک زندگی تخمی به یک شاعر تخمی روحی چنان می دمی که البته زنی

گاهی یک پایت را می گذاری بالای شعر/ یک پایت را پایین شعر /می رینی به هرچه شعر و شاعر ولی زنی

گاهی صبح که از خواب بلند می شوی آدم حالش از قیافه ت به هم می خورد ولی زنی

گاهی کلاغ پیر با تو می خوابد ولی زنی

تو خظرناک نبودی

دردناک بودی

________________________________________________________________________________

پرش زبانی و جور در نیامدگی،از لحاظ کلیت زبانی شعر(که البته منظور الزام یک دست بودگی زبان نیست):

این شعر علیرضا نوری از زبان یکدستی برخوردار نیست که البته الزامی هم بر یکدستی زبان وجود ندارد اما آنچیز که در بحث چندزبانی بودن یک متن یا شعر مطرح است جور درآمدگی زبانها با یکدیگر و محتوی است،آنچیزی که در این شعر اتفاق نیافتاده است.

مثلن:

(از(تو زن بودی...)تا (بودی به مدت کوتاهی و هستی هنوزاهنوز))

تا سطر سوم زبان صورتی ساده و بی آرایشی دارد،اما از این سطر بعد، دچار جابجایی های نحوی و قالبی میشود که گاهن تنه به تنه ی زبان آرکاییک میزند!

این پرش زبانی بصورت یک «شکست»نمایان شده و نه یک ادامه ی مستقیم در خوانش و لحن شعر.البته این مسئله فقط به همین چند سطر خلاصه نمیشود بلکه در کل شعر بارها با همچین حالتی مواجه میشویم.

نکته ی دیگر استفاده نکردن از علائم نگراشی است که خوانش و بیان را با مشکل مواجه میکند بصورتی که سیر تکوینی را با خلل مواجه میکند!

_______________________________________

از(رگهای زیر گلویت عمیق ترین جای توست.....)تا(نمی شود که زن نبوده بوده باشی)

تکرار مداوم چند سطر در شروع هریک از سطرهای بالا نتیجتن به خوانده نشدن قسمت های مشابه و رسیدن به بی معنایی این سطرها منجر میشود.به این صورت که مخاطب در برخورد با این سطرها قسمت مشابه را حذف و قسمت دیگر را هم با سرعت از نظر میگذراند و همین مسئله باعث میشود که سطری که میتوانست به عمق بخشیدن به معنی بی انجامد عقیم و در سطح بماند و در کلیت شعر خود را بعنوان حشو نمودار سازد!تکرار را معمولن برای تاکید استفاده میکنند،در اینجا حتی اگر برای تاکید هم بکار رفته باشد،بدلیل استفاده بیش از حد از آن،از نرم کارکرد خود خارج شده و به آنچه که در سطرهای قبل توضیح داده شد تنزل پیدا کرده.مانند بوی تعفنی است که استمرار تنفسش باعث عادی شدن ، بی تفاوتی و بی معنایی در کلیت مواجه با آن میشود!

________________________________________

فرم و محتوی: پراکسیس فرم و محتوی در حرکت دیالکتیکی، بازنمایی ایدئولوژی را به مخاطب نمیرساند و توصیفی و منفعل عمل میکند. تکرار و گاهن حشو باعث از بین بردن رابطه ی صحیح کنش فرم و کنش محتوی و طبعن واکنش فرم و واکنش محتویِ مخاطب میشود.شعر بدلیل نداشتن انسجام و تکرارهای بی معنی _ تکرارهایی که بگونه ای خواننده آن ها را نمیخواند چون درست و شیوا بیان نشده اند و درجای مناسب قرار ندارند و بعضن 7یا 4بار پشت هم با شروعی یک شکل ایجاد شده اند_باعث ازبین بردن هرنوع سیر تکوینی و برداشت سابجکتیو مخاطب از شعر بعنوان سیر کننده و تولید کننده ی فرم میشود.البته باید خاطر نشان کرد که طبق آنچه که در کتاب "نقیضه ای از یک باستان شناس مفقوده و فرم به مثابه ی مهابنگ" ارائه شد؛مخاطب و نویسنده هریک در تولید فرم نقش بازی میکنند ولی فرم آن یگانه دنیایی نیست که توصیف پذیر باشد و برای همه ثابت که بشود نقد فرمالیستی بصورت ساختگرا یا هر نوع دیگری انجام داد(و آنچه که در کاغذ است کالبد است،نه فرم).بنابراین توضیح فرم آن حقیقتیست که هرکسی آن را میتواند بنابر مواد در اختیارش آن را بیافریند و هرلحظه فرم تحت تاثیر هر یک از واکنشات مخاطب قرار میگیرد(بطوری که ما کنش فرم و واکنش فرم داریم در هر لحظه و هر لمحه،که فقط بدلیل شعر نیست که ایجاد شده).ولی اگر مواد اولیه درست و قاعده مند و از نظر منطق واقعیت در کنار هم درست قرار نگرفته باشند،ممکن است توده ایجاد شده باشد یا فضا یا مکان یا....!شعر به فضا نرسیده است و کنش فرمی ایجاد نکرده بجز در بعضی جهات برای من(بعنوان مخاطب)!

جنسیت:جنسیت به مفهوم تاریخی در این شعر موج میزند،به این معنی که ما با دو جنس مخالف مرد و زن مواجه ایم،نه بصورت واحد یعنی انسان.در این شعر ما با دو زن و دو مرد مواجه ایم.

مرد اول،کسی که میخواهد حجاب از زخم های زن بردارد و آنرا بصورت عریان در مقابل دوربین ها و غیره نشان دهد.از همین ابتدا مرد به عنوان کسی که دست بالاتر را نسبت به جنس مخالف خود(زن)دارد، خود را نمایان میکند،و مخاطب را با مردی روشنگر مواجه میسازد هرچند که خود به واسطه ی دست بالاتری که در متن نشان میدهد بازتولید کننده ی همان چیزیست که خود ادعای مبارزه با آن را دارد.

زن اول،که در تمامیت متن موج میزند،موجودیست منفعل،اغواگر،سرکوب شده،بی گانه با آنچیز که ذات انسانی است،و همینطور یک ابژه ی جنسی است.

زن دوم،در یک کلام،بصورت سلبی هر آنچیزیست که زن اول نیست،به این واسطه که زن اول،به تمامی،به آبجکتیو شدن،قطعه قطعه شدن و غیره عادت کرده و پذیرای آن بوده است،در صورتی که زن دوم چنین نیست!(زن امروز عادت نمی کند)

مرد دوم،نتیجه ی منطقی مرد اول است(کسی که بازتولید کننده ی آن چیزیست که خود ادعای مبارزه با آن را دارد)،مردی منفعل،بازنده و شکست خورده است.

توصیف زن اول با روایت مرد اول:

از(عادت کرده بودی...)تا(تنت بین کلاسیک و مدرن زن بود).

توصیف زن دوم و در آخر پایان بندی شعر و انفعال مرد دوم با نشانه ی شکستش:

از(زن امروز عادت نمیکند...)

تا(.....گاهی به یک زندگی تخمی به یک شاعر تخمی روحی چنان می دمی که البته زنی

گاهی یک پایت را می گذاری بالای شعر/ یک پایت را پایین شعر /می رینی به هرچه شعر و شاعر ولی زنی

گاهی صبح که از خواب بلند می شوی آدم حالش از قیافه ت به هم می خورد ولی زنی

گاهی کلاغ پیر با تو می خوابد ولی زنی

تو خظرناک نبودی

دردناک بودی)

_____________________________________________

کارکرد:این شعر مطابق با پایان بیندی اش،در شرایط روز کارکردی منفعل دارد،چرا که در کلیت شعر،به توصیف شرایط می پردازد و آخر خود پذیرای آن شرایط میشود،در صورتی که نیاز،نیازِ به تغییر است،تغییر هرآنچه که انسان را از ماهیتش جدا ساخته و به صورتی ناعادلانه دست به تفکیک آن زده است.در واقع نیاز امروز ما برگشت از این تفکیک و رسیدن به انسان است و نه برعکس.آنچیز،که در این شعر اتفاق نیافتاده است!این شعر،شرایط را پذیرفته و همانطور که مرد اول بازتولید کننده ی شرایط میشود؛این شعر نیز،همین شرایط را بازتولید میکند!

شهاب الدین قناطیر_نوید کریمیان

13تیر94

+ نوشته شده توسط علی رضا نوری در یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ و ساعت 23:40 |

معرفی بوطیقای شب

1- بوطیقای شب به خوانشی باز از شعر معاصر می پردازد. این کتاب شامل سه مقاله درباره­ ی نیما،یک مقاله درباره­ ی شاملو، یک مقاله درباره­ ی اخوان ، یک مقاله درباره ­ی دکتر شفیعی کدکنی و یک فصل با عنوان " همپوشانی موتیف ­ها در شعر معاصر" است.بوطیقای شب به آن بخش از ادبیات ایران می­ پردازد که مفاهیم رانده شده را احضار می ­کند و قوام می ­بخشد و در فاصله‌ای می‌ایستد که رصد کردن اتفاقات امری اجتناب ناپذیر است. نگاه از این منظر به شعر معاصر عموما پهلو به پهلوی اجتماع و اجتماعی‌گری پیش می‌رود و سویه ای از شعر را هدف می‌گیرد که در واقع واکنش و کارکرد شعر است در قبال جریان و گفتمان حاکم که با زیر ساخت فکر ایرانی ارتباط مستقیم دارد و از دیر باز همواره برای شاعران مساله بوده است.

در این کتاب موتیف­ هایی چون: " انسان"، " آزادی"، " تعهد اجتماعی" و " زندگی" در شعر معاصر تحلیل می­شوند و شکل مواجهه با آنها از دغدغه ­های مولف است.

بوطیقای شب به سه   شهر همدان دکتر پرویز اذکایی، استاد علیرضا ذکاوتی قراگوزلو و دکتر قهرمان شیری تقدیم شده است.

 

2- - کتاب نور از دهان کاری  با خانم زهرا حیدری است. این کتاب شبه شعرهایی از متون نثر عرفانی مثل تذکره الاولیا عطار، شرح شطحیات روزبهان بقلی، مرصادالعباد نجم الدین رازی، تمهیدات عین القضات و سوانح العشاق احمد غزالی است. همراه با مقدمه ای پنجاه صفحه ای که مختصری درباره شکل تخیل در این شبه شعرها است که در جاهایی با بعضی از شعرهای امروز تعدادی از شاعران با نگاه سلبی مقایسه شده است شاعرانی مثل شمس لنگرودی، علی باباچاهی، رسول یونان، گروس عبدالملکیان، علیرضا پنجه ای، محمد آزرم، علی عبدالرضایی و ابوالفضل پاشا.

3- مجموعه شعرشهر که حاصل تلاش وی در یک سال اخیر است.

هرسه کتاب را نشر نصیرا چاپ کرده است

 

+ نوشته شده توسط علی رضا نوری در جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴ و ساعت 8:9 |
 

شعری از مجموعه شعر " شهر "

بیایم آفتابی عاشقانه را بکارم بر لبت
و دست هایم رها باشد رها
دست هایی که مرا با تو در میان می گذارد
مرا با اشیا
با فارسی
با جنگ
با زن
با ید الله
با دختری کُرد به اسم هانا
با زنی که مونسم بود
مرا با تن خودم
و دست هایی که بال نبودند وبال بودند
آدم با دست هایش آدم است
به تو با دست هایم فکر می کنم
دست هایم فلسفه ی دستشویی است
و تاریخ مرا دست هایی نوشتند که دست نبودند
آفتابی عاشقانه را از لبت بر می دارم
اسمت را رو به آسمان فریاد / داد می زنم
ای زنی که قبل از زن سیاسی بودی
و عشق دست های تو بود دست های تو
که همه جا با تو هست
به بچه هایت بگو علیرضا نوری شاعر بدی نبود
بگو تو اول دست به دگمه هایم بردی
بگو تو اول گفتی آدم با دست هایش آدم است

مرا با تنم تنها بگذار
با تنم
تنم
این جمهوری کثیفِ عاشقِ 85کیلویی رها شده در تنم
من از فارسی طلبکارم
دست هایم را طلبکارم
دست های معشوقه و معشوقه هایم را
دست های همشهری نازنیم عین القضات را
دست های وارطان را
160میلیون دست از فارسی طلبکارم
دست هایی که در دستشویی جایشان خالی است
دست هایی که روی تخت جایشان خالی است
به بچه هایت بگو
من دست نداشتم
وگرنه عاشق بدی نبودم

+ نوشته شده توسط علی رضا نوری در سه شنبه دوم تیر ۱۳۹۴ و ساعت 14:29 |
در این چند سال اخیر در دانشکده های ادبیات نسبت به شعر امروز نگاهی شکل گرفته است که ریشه اش در نوع نگاه دکتر شفیعی کدکنی است. این که شعری شعر است که در حافظه بماند و مقیاسش این است که مثلا چند نفر آن شعر را در خاطر دارند. این که دکتر شفیعی حق در خوری بر گردن ادبیات دارد شکی نیست و باز این که او یکی از چند مصحح معدود اما معتبر ماست چای چون و چرا نیست. اما آنجا که او در مورد شعر امروز حرف می زند داستان فرق می کند. او هنوز با متر و معیار دهه ی چهل و یا حتا قبلتر به شعر نگاه می کند. غافل از اینکه که شعر امروز دیگر شعر حافظه نیست شعری است که به حافظه خیانت می کند .شعری است که تو باید با آن به عنوان موجودی زنده زندگی کنی. دکتر شفیعی در جایی از مبانی نظری شعر امروز می ایستد که خطرناک ترین جای ممکن است . جایگاه یکه ای که ادبیات دانشگاهی برای او تراشیده .از او بتی ساخته که نوبرآمدگان را به پرستشش وا داشته است و همین عامل در تکثیر و تایید نظرات او بسیار تاثیر گذار است. دکتر شفیعی به جای اینکه پلی باشد بین شعر کلاسیک و شعر نوقدمایی معاصر، می توانست وجه رادیکال ادبیات دانشگاهی باشد. اما او هیچگاه اهل این خطر نبود و نخواست یا نتوانست از جایگاه یکه ی استادی پایین بیاید و به عنوان شاعری اهل خطر آب در خوابگه مورچگان بریزد. او بر گردن ادبیات فارسی حق در خوری دارد اما کاش با ناخنش قلب شعر فارسی را گشاد می کرد

+ نوشته شده توسط علی رضا نوری در شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ و ساعت 10:30 |
شعری از مجموعه ی تنیدن

دوباره برایت شعر می نویسم
اگر چه خواب
در چشم ما همیشگی ست
و لباس هایم را
دوستانت اتو می زنند
اگر چه
درختان و جدول های خیابان مشکوکند
و برای بهار
نایی نمانده است
اگر چه ما شاعران
از هر انگشتمان
یک زن می ریزد
دوباره برایت شعر می نویسم
جهان بدون شعر
زنی است
که صورتش سوخته است

دانلود رایگان تنیدن http://nashreparis.com/812

+ نوشته شده توسط علی رضا نوری در جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 15:13 |