نوشته بود:
خداحافظ برای همیشه
نوشتم:
برای همیشه خداحافظ
اما همچنان باهم حرف می زنیم
گاهی او می آید به این اتاق
گاهی من می روم
ما اشتراکات کوچک و کمی داریم
اما هر دو می دانیم
دیکتاتورها
روزی خود کشی می کنند
نوشته بود:
خداحافظ برای همیشه
نوشتم:
برای همیشه خداحافظ
اما همچنان باهم حرف می زنیم
گاهی او می آید به این اتاق
گاهی من می روم
ما اشتراکات کوچک و کمی داریم
اما هر دو می دانیم
دیکتاتورها
روزی خود کشی می کنند
زلزله
زلزله
زلزله
زل زله
ز
ل
ز
ل
ه
ز ل ز ل ه
ای زلزله به تو هم مشکوکم
در این دو سه سال اخیر شکل زندگی برای من فرصت دیگری بود نوعی کناره گیری ، نوعی ایستادن در فاصله و زیستن در شرایطی وهم آلود که هم شعف ام را تامین می کرد و هم حس مازوخیستی ام را که همواره دنبال دیده شدن و پنهان بودن است.حتا شکل دوست داشتن و دوست داشته شدن را تغییر داد .این ها نامش اگر انزوا هم باشد باکی نیست بله منزوی شده ام اما نه از نوع هدایتی آن چرا که همواره شعر هست و دوستان اندکی که برای زندگی ام ضروری اند ،نمی گویم دوست شان دارم ،می گویم وجودشان ضروری است حتا اگر سالی یکبار ببینمشان حتا اگر تعدادشان به عدد سه نرسد.این ها را اینجا مینویسم که تکلیف خودم را روشن کرده باشم و آن دوست شاعری که در ایام عید تلفنی درباره ی خیلی از مسایل مربوط به من حرف زد و حرف زدیم.حداقل میان این همه آدم (که این دوست عزیز نماینده آن ها بود)لااقل این دوست این جسارت و این شرافت را داشت که بگوید دیگران چه گفته اند و او چه گفته است . اول بیت سعدی را برایش گفتم:
بنده را نام خویشتن نبود هر چه مارا لقب دهند آنیم
و سوالم این بود از او و دیگر آدم های با شرفی که روبرویم دولا و راست می شوند و پشت سر حرف می زنند:زندگی شخصی من چه ربطی به دیگران یعنی شما دارد مگر من از شمادرباره ی خصوصی ترین مسائلتان چیزی گفته ام یا پرسیده ام مگر من در بخش نظرات خصوصی وبلاگتان از تعداد دوست پسرها و مسائل مربوط به آن را پرسیده ام بگذریم همیشه فکر می کردم چرا انسان ایرانی در این نقطه ایستاده در این نقطه که مرحله محض اضمحلال فکری است در این مرحله که مثل گوسفند با او رفتار می شود.
ممنونم از این وبلاگ که محلی شده تا خیلی ها عقده های روانی و پس خورده شان را با الفاظ آن چنانی خالی کنند و خیالشان راحت باشد که این وبلاگ هنوز هست و می تواند به درمان بیماری شان کمک کند.
من هیچ وقت آدم اخلاقی نبوده ام و در رفتارم با جنس مخالف همیشه شفاف رفتار کرده ام حتا اگر به مذاق خیلی ها خوش نیامده باشد حتا در حیطه ی شعر بارها به دوستانم و حتا در جمع های ادبی گفته ام همدان زن شاعر حتا در سطح متوسط هم نداشته و ندارد (خیلی ها اگر می خواهند خودشان را جر بدهند از لحاظ شرعی اشکال ندارد بدهند )و دلایل فراوانی هم دارد که اینجا جای بحث آن نیست حالا اگر شاعرانی (زنان شاعر)دوست دارند به دلایل دیگری دیده شوند لااقل برای من در عرصه ی شعر این دلایلشان ارزشی ندارد می توانند سری به مجامع ادبی همدان و تهران و جاهای دیگر بزنند و مشتریان پر و پا قرصی برای خود فراهم کنند که برای شهرت شان هم بسیار مفید است انواع و اقسام مصاحبه ها و مطالب فراوان انتظار آن ها را می کشد اما برای من این ها پشیزی نمی ارزد و زیبایی چهره و مسائل کمر به پایین در تعیین اولویت شعری نقشی ندارد
در وجهی دیگر در این یکی دوسال هر وقت که خسته می شوم (از هرجا و هر کی)پناهگاهم خانه دکتر شیری است وگاهی کتاب فروشی ایران زمین و گاهی کتاب فروشی مرتضی پرورش. گله از دوستان نزدیکم نیز بماندبرای"شاید وقتی دیگر".فعلا به زندگی فکر می کنم و فرصت نیست پای آزردگی های پنهان را باز کنم.
و این سه شعر تقدیم به آن که این روزها بی ریا دوستم دارد
1
به تو که فکر می کنم
مهربانی چند مادر در من است
2
به رسم قبیله می پاشم از هم
تنها تکه هایی از من
تکه هایی از تو را دوست دارد
3
اینجا هر کس می میرد
جایش درختی می روید
مانده ام درختان من و تو آیا
در آغوش هم می رویند
به گزارش خبرگزاری مهر، هیئت داوران هفتمین دوره جایزه شعر خبرنگاران در بخش كتاب سال، متشكل از عليرضا بهرامی، پوريا سوری، آرش شفاعی، پونه ندائی و رسول يونان، آثار زير را بهترتيب حروف الفبا به عنوان نامزدهای نهايی اين دوره معرفی كرد:
بكتاش آبتين با مجموعه «پُتك»، رُزا جمالی با مجموعه «اين ساعت شنی كه به خواب رفته است...»، عليرضا عباسی با مجموعه «پروانهای از متن خارج میشود»، گروس عبدالملكيان با مجموعه «حفرهها»، سعدی گلبيانی با مجموعه «برگهای بیعشوه ختمی»، پوريا گلمحمدی با مجموعه «اينجا هيچ خيابانی بیطرف نيست»، سارا محمدی اردهالی با مجموعه «برای سنگها»، عليرضا نوری با مجموعه شعر «دلقكها گريه میكنند» و مجيد ياری با مجموعه «سيب قهوهای».
غلامرضا بروسان، عليرضا طبايی، الياس علوی، حافظ موسوی، نرگس برهمند و رؤيا زرين برگزیدگان دورههای قبلی این جایزه هستند.
دبيرخانه جايزه كتاب سال شعر- "خبرنگاران"، با تشكر از شاعران و ناشراني كه در بخش كتاب سال و شاعراني كه در بخش ويژه (شاعران بدون كتاب) هفتمين دوره شركت كردهاند، اعلام كرده است، پس از معرفي نامزدهاي بخش ويژه ـ با داوري اسدالله امرايي، ساره دستاران و ياسين نمكچيان ـ برگزيدگان خود را مانند سالهاي گذشته در روزهاي پاياني سال معرفي ميكند.
من فراموش می شوم پس هستم
(نگاهی به "یک ساعت سعد با مارک وستند واچ" مجموعه شعر علی قنبری)
علی رضا نوری - همدان
"یک ساعت سعد با مارک وستند واچ"سومین مجموعه ی شعری علی قنبری است که با فاصله ای تقریبا ده ساله نسبت به مجموعه ی دومش"نامه (به /از)رویا وضمائم پاره وقت"چاپ شد و در روند شاعرانگی اش شاید نقطه ی عزیمتی باشد به سمت و سوی فردای شعر،جایی که احتمالا تغییراتی در نوع نگرش و خوانش از شعر را تجربه خواهد کرد،فردایی که نامش می تواند دهه ی نود یا هر عنوان دیگری باشد،فردایی که همین الان است وشعر را در پروسه ی دیگری به بازی دعوت کرده است که در آن زبان چالش اصلی ونقشی تعیین کننده دارد البته در همه ی ادوار زبان نقش خود را ایفا کرده اما اینبار در فراگردی انتقادی کارکرد زبان است که مورد مناقشه بوده و احتمالاشکل بازی را به گونه ای دیگر با فضای رایج در میان خواهد گذاشت.
"یک ساعت سعد..."عنوانی است برای شعرهایی که هر لحظه شاعرش را پس می زنند و جایش زبانی می نشیند که قصد شوخی و دست اندازی دارد و تلاش می کند هر امر مقتدر و تثبیت شده را با رفتاری هزل گونه از اعتبار ساقط کند:"سوشیانت از اسب سکه ای پیاده می شود/جیش می کند توی چمن/و به این فکر نمی کند/که هر دوتایمان از چه دوریم/صفحه12"،رفتارهایی از این دست مولفه ای دست گیر در این مجموعه است که گاه عمیق است و گاه در حد شوخ طبعی باقی می ماند و مخاطب را همواره با این سوال مواجه می کند که این شعرها چه در سر دارند و شاعرش از جان شعر چه می خواهد و اینجاست که بی پاسخی وجه افتراق اینگونه شعر ها با دیگر شعرهای این دو دهه است.
علی قنبری شاعری است که عناصر نا همگون را در فرایندی نا متعارف به بازی می گیرد و فضای شعری اش را در دورترین جای ممکن به مخاطب نشان می دهد:"هی مه یر ای قاضی القضات در زمین سبز دایجو/چرا کورش کبیر/در آشور و شوش و اشنوا/ در گوتیم در آگاده/ در زمبان در مورنو /و در "در"/همه ی ایزدان را مرمت کرد/من به عنوان مقام عالی وزارت کره ی جنوبی/مطمئنم که شاهد حادثه ای نخواهیم بود/صفحه 42/"،کارکرد این گونه ی عناصر نشان از تقسیم بندی مخاطب نزد شاعر دارد که او مخاطبی اندک اما نخبه را ترجیح می دهد و شاید همین امر را برای شعر خود مزیتی می داند و دوست داردشعرش کمتر اما دقیق تر خوانده شود.
این مجموعه قبل از هر رفتاری،نسبت به جریان مسلط و رایج شعر موضع اتخاذ می کند و هویتش را نه از شاعر که از "خوانده شدن " می گیرد این گونه هویت یابی با قرائت های گوناگون از یک متن متفاوت است اینجا نفس خوانده شدن اهمیت دارد نه برداشت های متفاوت،این شعرها برای ماندگاری سروده نشده اند محصول گریزها و پیوندهای ناهنجارند و سر منشا شان بر خلاف آنچه دکارت می پنداشت تلفیق عین و ذهن است که سوژه اش در رفتاری مطایبه آمیز از اثبات خود نیزگریز می زند و "هست " خود را شقه شقه در شعرها به اضمحلال می کشد و شعر هر لحظه به سمت بی بنیانی پیش می رود:" آه یونس از توی دل نهنگ با ماهیان مذاکره کن درباره ی دریا/ و خورشید مظلوم منطقه/ یک دکه بزن،سیگار، یخ و پپسی بفروش/صفحه 65" یا " گفت / اینها برای تسلی ماست/ تا آنکه مرگ کوچکی/از شیب تند لغزید/ و رفت درباره اش/صفحه59" این شعرها کلمات را هم دست می اندازند هر کلمه ای کلمه ی بعد از خود را حدس نمی زند به همین دلیل شعرها فاقد یک فضای کلی اند و همنشینی نا متعارف واژگان گاه شعرها را تا مرحله ی خوانده نشدن پیش می برد:" ماورا/ چه می دانی از گریزم/ و از کارگر در پنج صبح اولین روز هفته/ وقتی از قداست فرقی که ندارم پیاده شدم/رفتم توی خانه های سازمانی/پیش وجدان قبل از غروب و هندسه ی کدو/صفحه60" و همین شکل بیان است که در نهایت به شعر ها هویت تکه تکه می دهد و آن ها را در مقابل شعر رایج واجد اعتباری اقلیت پسند می کند که اتفاقا شعر نیازمند همین اقلیت است.
شعر های " یک ساعت سعد"شعر های گریز از ذهن اند و جایی در محفوظات ندارند و بر خلاف شعر های عامه پسند به حافظه خیانت می کنند و تعریف دیگری از هوچی گری را به منزله هویت پاره پاره ی خود باز تعریف می کنند این شعر ها در تلاشند از یاد بروند و قبل از هر امری به شاعرش خیانت می کنند و او را همراه با مخاطب به بازی راه نمی دهند و این همان نکته ای است که همواره فاعل مقتدر توانایی درک آن را ندارد ،توانایی اینکه سهمی به او و شعرش نمی رسد و هر چه هست رو به سمت فراموشی است چرا که انسان امروز انسانی که با هراس و اضطراب در هم تنیده و در لایه های روانی خود پر از آسیب های روان نژندی است دیگر به شعر ماندگار اعتقاد و اعتمادی ندارد چرا که ذاتا به کاربست های ماندگاری بدبین است و اندکی هم لایه های پنهان و اما تاثیر گذارجوامع جهان سوم را خوب می شناسد، دغدغه ی این شعرها چیزی جز "خوانده شدن" و " فراموش شدن " نیست،"خوانده شدن" به مثابه فاصله گیری با قرائت یکپارچه و یک نفس، به مثابه ی تقلیل سطرهای شاعرانه به نوشتاری از سرکنجکاوی خطرناک که در نهایت منجر به زیاده گویی های رندانه می شود پاشنه ی آشیل این شعرها گزارش ژورنالیستی از اتفاق های بیرونی است که شعر را به مرزهای شعر دم دستی نزدیک می کند و تن به تعریفی رایج می دهد اما در اغلب شعرها مخاطب با تعریفی نا فرجام از شعر مواجه است تعریفی که دوست ندارد فهمیده شود بلکه اولویتش ایجاد سوال است.
در این مجموعه پای یک زن هم در میان است که حضوری زیر پوستی اما اروتیک دارد و هر جا که شعر می خواهد حالت رسمی بگیرد این زن دخالت می کند و سطرها را به سمت فراموشی پیش می برد.
این مطلب قبلا در روزنامه ی آرمان چاپ شده است
بزن
به زن که این وصله ها نمی چسبد عمو
کنار من ازکجا شروع می شود
شروع کناره های من از کجاست
زنانم وقتی شنا می کنند
نگو ماهی
نگو عروس دریا
شلیک کن
با تمام مقدسات ات شلیک کن
نقشه مشکوک است
همه یک خواب می بینند
و صدایی ضخیم
از پشت گوشی تهدید به سگ شدن می کند
به سلول های مادر مشکوکم
به کروموزوم های پدر
به خودکار
به این صفحه ی سفید که کلمه را تحریک می کند
به شاملو مشکوکم
زنانم وقتی شنا می کنند
آب جوان می شود
ای آاااب
ای آاااب
در اندام من چه می کنی
دلم فروغ می خواهد
آشوب بیندازد به تنم
به آب های تنم
جذام خانه ی تبریز شوم
"خانه سیاه است " شوم
آب های تنم درد می کند
در آستانه ی شدن مانده ام
همیشه فی البداهه نوشتن را دوست داشته ام، به گونه ای آدم را وصل می کند به ضمیر ناخودآگاه و نوشته را می برد به سمت و سوی کشف،این روزها نسبت به چند سال اخیر بیکار ترم البته به لطف دانشجویان باشرافتی که حرفت را گاه وارونه و گاه بی کم و کاست به آنجا که باید گزارش می دهندو باقی ماجرا که معلوم است،الان هم فی البداهه می نویسم و البته بدون هیچ کشفی
روزی سر کلاس به دانشجوها گفتم:تمام چیزهایی که می شد یک نفر از دست بدهد من از دست داده ام و اگر اندک نگرانی هست به خاطر پدر و مادر پیری است که عمرشان را به پای پسر ناخلفی مثل من ریخته اند،پس لااقل اگر حرفی را از کلاس بیرون می برید در همان کاری که می کنید شرافتش را رعایت کنید،این اشاره ی کوچک برای آن بود که دغدغه ام را بگویم :دانشگاه و فضایی که دارد روز به روز آلوده تر می شود،جایی که باید شروع تغییر باشد و فضای فکری جامعه را پیش ببرد الان شبیه دالرحمه ای شده که بوی الرحمانش حال آدم را بهم می زند،همیشه فکر می کردم اتفاقات در همین نزدیکی است اما هر وقت از کلاس بر میگردم ،هر وقت به نوع سوال هایی که دانشجوها می پرسند فکر می کنم ،مرگ تا گلویم بالا می آید هرچند در هر ترم همیشه اندک دانشجویانی هستند که آدم را به فردا همچنان امیدوار نگه می دارند
این روزها،بیشتر جواد نوری ،سعیدجلیلی و فریاد ناصری سری به خلوتم می زنند و گاهی هم دکتر شیری،همیشه این بخت با من بوده که دوستان اندک اما خوبی داشته ام، حتا آن هایی که الان نیستند و دردناکی فاجعه این جاست که ما شاعر ها بدون گذشته اصلا شاعر نیستیم این گذشته است که دست شعر را می گیرد و میبرد و این پاشنه ی آشیل انسان ایرانی است،منهم دارم به گذشته فکر می کنم گذشته ای که همین الان است که گذشت ،گذشته ای که در آن خیلی ها را دوست داشته ام بعضی ها را بیشتر که خودشان می دانند ،هیچ وقت کسی را پنهانی دوست نداشته ام و شاید این از اندک مواردی است که بدهکار خودم نیستم و از آن جهت کمی خوشحالم که از دوست داشتن کسی تا الان پشیمان نیستم فردا را نمی دانم،و این چیز کمی نیست
سه شعر از علی رضا نوری با ترجمه ی خانم شهلا رستمی نژاد
1
از یک شانه ام درخت سیب روییده است
از شانه ی دیگر انگور
سیب برای روزها
که به یاد بیاوریم
انگور برای شب ها
که فراموش کنیم.
From one of my shoulder an apple tree have grown
a grape tree from my other shoulder
an apple for days to remember
a grape for nights
to forgot.
2
ریشه هایم را کنده اند
برگ هایم را سوزانده اند
با چه رویی بگویم درختم!
My roats have been cut off
my leaves have been burnt
how can I dear to say I am a tree
3
تنهایی
درخت نیست
در حیاط بکاری
آبش بدهی
ماهی نیست
ول کنی میان رودخانه با آبها برود
سیگار نیست بکشی تمام شود
باز بکشی
بکشی
کفش زنانه نیست
زنی قد بلند آن را بپوشد
تق تق میان خیابان راه برود
دیوانه کند.
تنهایی بازی فوتبال نیست
که سیاه پوستی
بدون خونریزی دروازه های جهان را
فتح کند.
تنهایی همه ی این هاست
وقتی از خواب بلند می شوی
می بینی جهان
به اندازه ی فین دماغ کودکی
تغییر نکرده
Loneliness
is not a tree
to be grown in the yard
to be watered
it is not a fish
to be left in the middle of the river
to be carred with waters
It is not a cigarate to be smocked
and finished
and to be smocked
smocked
smocked.
It is not women,s shoes
to be worn by a tall lady
to be walked bangly in the street
to drive crazy
Loneliness
is not a football match
that a black conqures
the word,s gate without any fight
Loneliness is all this.
when you get up
and see that the world
has remaind unchanged
as a little the dirt of a baby,s nose.
بدون در زدن وارد می شود
مرا و شهر را
و از قضا خشک می کند لباس خونی را
و در یک شب سرد
مورچه ها به قبرها حمله می برند
قبرهایی که عاشق اند
قبرهایی که تن ندادند
قبرهایی که که گفتند: نه نه
و در یک شب سرد
همان باد
عین القضات را می کشد
به فروغ بعد از مرگ تجاوز می کند
و اجازه نمی دهد چون سیگاری بگیرانمت
که آخرین بوسه ی ما برمی گردد به سنندج
که آن باد نامرد گفت:
شما چه نسبتی دارید
گفتم:
شاعرم
و چشم های تو را نشان دادم و گفتم:
دریا به این قشنگی دیده ای جناب
دستبند تو را عوض کرد
هرچه داد می زدم
دستبند تو سفت تر می شد
بگذارید لااقل از لیوانی که آب خورده است آب بخورم
من بعدها خیانت می کنم
بعدها در یک روز با چهار نفر قرار می گذارم
و هر چهار نفر عاشقانه
لباس زیرشان را با سلیقه ی من ست می کنند
رنگ های فرعی برای عشق مناسب ترند
این لباس خونی از من نیست
من فقط در بچگی
روی قبرها آب ریخته ام
امروز هم آمده بودم
به لشکر28 پیاده ی کردستان بگویم:
من همان سربازی ام
که روز آخر تف کرد به میدان تیر
و یک جلد دیوان حافظ به فرمانده یادگاری داد
همان سربازی
که نام معشوقه هایش را لبه ی کلاهش می نوشت
بخُشکی شانش
برای هر که شعر مینویسی
فردا عقد می کند
از هر کوچه ای رد می شوی
کسی در سیاهی پنهان می شود
اینجا همه با مرگ نسبت دارند
و کسی که در سیاهی در می زند
شاملو گفته بود
برای کشتن نور آمده است
پدر فامیلی مان را عوض کن
نوری به درد نمی خورد
مورچه ها قبر مرا با زنی که دیشب اعدام شد اشتباهی گرفته اند
که عاشق بود
که تن نداده بود و تن داده بود
این روزها که اینجور نمی ماند
من شاعر تر می شوم
تو پیرتر
شهر جسورتر
و باد
باد
با
با
ب
ب
ب
.
.
.
نگاه خانم زینب امیری به همین شعر را در ادمه ی مطلب بخوانید
زلزله ی آذربایجان دردناک و کشنده بود اما آذربایجان همیشه زنده از کنار مرگ بلند می شود یاشاسین
نگاهی به شعر دهه ی هشتاد
علی رضا نوری –همدان
در آستانه ی دهه ی 90 ، تحلیل و بررسی شعر دهه ی هشتاد امری ضروری به نظر می رسد و می تواند در ترسیم افق های شعری آن تاثیر گذار باشد ، در این میان اولین سوالی که به ذهن می رسد اینکه : آیا لزوماً در هر دهه ای باید منتظر اتفاقی تازه در شعر بود، اگر نگاهی به گذشته ی شعری ایران بیاندازیم پاسخ منفی خواهد بود هر چند در بعضی از دهه ها مانند دهه ی چهل شاعران نامداری مانند شاملو،فروغ، اخوان وبسیاری دیگرموفق ترین کارهای خود را نوشته اند اما اینکه انتظار داشته باشیم در هر دهه نگرش و اتفاقی متفاوت در شعر بیفتد شاید انتظاری معقول نباشد ،نکته دیگر این که آیا تقسیم بندی دهه ای می تواند بستر مناسبی برای تحلیل شعری یک فرهنگ باشد ؟چرا که گاه یک یا چند دهه در کنارهم فضایی به وجود می آورند که در برهه ی دیگری از زمان شاعران رفتاری متفاوت با شعر داشته باشند به همین دلیل نامگذاری دهه ای محدود کردن رفتارهای پیوسته ی شعری است که فقط به کار نوشته های تئوریک میاید و نمی تواند معیاری ارزشی محسوب شود،شعر دهه ی هشتاد هم صرفا عنوانی است برای تحلیل شعری این برهه از زمان
شعر دهه ی هشتاد از زوایای متعدد قابل بررسی است و می تواند محل بحث باشد . بررسی زبانی ، بررسی مفهومی ، بررسی پیشنهادهای ارایه شده و موارد بسیار دیگری که هر کدام نوشته ای جداگانه می طلبد . آن چه در شعر این دهه قابل لمس است : اضطراب ناشی از زیست شاعرانه بود که محصول فرایندی تدریجی است که ابتدا شاعر و بعد از آن فضای شعری را تحت تأثیر قرار می دهد ، اضطرابی که شاید ریشه اش به شرایط فردی و اجتماعی شاعر و واکنش او به رخدادهای فرهنگی , سیاسی و اقتصادی بر می گردد . و می تواند در روند شعری یک شاعر و یا حتا یک دهه تاثیر گذار باشد، این اضطراب در ذات خود همواره امری سیاسی بوده که از زمان های دور در فرهنگ ایرانی به صورت های گوناگون خودی نشان داده است،که شاید وجه مشترک آن در طول زمان ترس از پرسشگری است،" نپرسیدن "عقل را اخته می کندوتفکر را در توهم خود نگه می دارد، رفتن به سمت و سوی پرسشگری چالش بر انگیز است و نگرش اقتدار گرا در هر شرایطی آن را برنمی تابد پس سعی می کند آن را با هر ترفند و تهدیدی از اعتبار بیندازد در چنین شرایطی اضطراب با شکل ها و نمودهای گوناگونش مولفه ای فراگیر می شود
عموماً در شناخت شعری هر دوره ، جریان ها ، رخدادها و رفتارهای آن دوره و دوره های قبل واجد اهمیت بوده و هر تحلیل گری ناگزیر از پرداختن به آن است . زیرا ساختارهای اجتماعی در شکل بخشی به فرم ها و رفتارهای هنری سهمی غیر قابل انکار دارد و در یک بازه ی زمانی با تحلیل هر کدام نقش و نمود دیگری را می توان به وضوح مشاهده کرد
دهه ی هشتاد ادامه ی جریان شعری نیماست که نسبت به دهه های دیگر سه اتفاق مهم یعنی : انقلاب ، جنگ و دهه ی هفتاد را پشت سر گذاشته و به عنوان امری تاثیرگذار در عقبه ی ذهنی خود دارد که نشانه ها و نمودهایش در شعر این دهه کاملاً آشکار است . هر کدام از این مؤلفه ها در شعر بخشی از شاعران این دهه دیده می شود که گاه شکل ایجابی به خود می گیرد و گاه به رفتار سلبی منجر می شود که در هر دو صورت به رسمیت شناختن این مؤلفه هاست . در این سال ها هر جا صحبت از شعر این دهه بوده ابتدا شعر دهه ی هفتاد ، تحلیل و بررسی شده و سپس در یک فاصله گزاری ارزشی شعر دهه ی هشتاد عقب نشسته است ، اغلب کسانی که درباره شعر این دهه اظهار نظر کرده اند –مخصوصاً دهه ی هفتادی ها –معتقدند در شعر این دهه اتفاق خاصی نیفتاده و هر چه بوده مربوط به دهه ی هفتاد است ( بخوانید نوشته ها و مصاحبه های کسانی چون مهرداد فلاح ، بهزاد خواجات ، علی بابا چاهی ، ابوالفضل پاشاو ... )
در این که در دهه ی هفتاد پیشنهادهای قابل اعتنایی در شعر بروز کرد شکی نیست و نمی توان آن را نادیده گرفت اما آنچه قابل ذکر است در دهه ی هفتاد شاعران با فضای تقریباً باز آن سال ها روبرو بودند و اغلب نوشته هایشان با کمترین موانعی چاپ می شد اما داستان دهه ی هشتاد بسیار متفاوت است . در این ده سال اخیر کنش شاعرانه همواره شکل بروزش را در رفتارهای احتیاط آمیز دیده است که ریشه اش به شرایط اجتماعی برمی گردد ، ذهن شاعرانه عموماً قبل از نویسش به حذف خود دست می زند و آنچه نوشته می شود تنها سایه ای است از آن چه قرار است شاعرانگی شاعرش را نمایان کند . در چنین شرایطی خلاقیت تعریف دیگری پیدا می کند و وجودش وامدار عواملی غیر از مؤلفه های ذهنی می شود .
بزرگترین معضل شعری دهه ی هشتاد در بیرون از شعر بود که گاه شاعران را تا مرحله اختگی پیش برد حتی شاعران دهه ی هفتاد هم که به زعم خود کارهای در خور اعتنایی ارایه کرده بودند در این سال ها رفتار جدی و حضور مستمری نداشتند و یا مجموعه ی چشم گیری به فضای شعری این دهه اضافه نکردند ، به غیر از سه ، چهار نفر بقیه دچار نوعی رخوت شدندو ازعرصه ی شعر بیرون رفتند یا اگر بودند کار درخوری ارایه نکردند ، از براهنی و شاگردانش خبری نیست ( هر چند شمس آقاجانی می توانست متفاوت باشد ) ، بهزاد زرین پور یک مجموعه چاپ کرد و عطای شعر را به لقایش بخشید ، باباچاهی هرچند فعال است اما همچنان کلاه متفاوط نویسی بر سر گذاشته و خود را منجی شعر می داند ، هرمز علی پور خودش دوست داشتنی تر از شعرش است ، علی عبدالرضایی روز به روز در سانتی مانتالیسم سطحی غرق می شود ، شمس لنگرودی بعد از « باغبان جهنم » شعر را دست کم می گیرد هر چند گاه شعرهای خوبی از او می شنویم ، احمد رضا احمدی به تولید انبوه می پردازد واگر تخیل نابش نبود شعرش به اضمحلال کشیده می شد . رزا جمالی همچنان با فضای « برای ادامه ی این ماجرای پلیسی ... » نفس می کشد و این مجموعه ی آخرش چنگی به دل نمی زند ، از گراناز موسوی و پگاه احمدی هم خبری نیست ، هیوا مسیح شطحیات می نویسد . سید علی صالحی در این اوخربا « انیس آخر این هفته می آید » کورسوی امیدی نشان داد اما با مجموعه های بعدی اش همه را نا امید کرد . البته در فضای شعر هیچ امر قطعی وجود ندارد و چه بسا یکی از همین شاعران در فردایی نزدیک کار درخشانی ارایه دهد و همه را متعجب کند .
از میان دهه ی هفتادی ها به گمانم چهار نفر هنوز خوب می نویسند و حرف هایی برای گفتن دارند: حافظ موسوی ، بهزاد خواجات ، مهرداد فلاح و مسعود احمدی که در این بیست سال اخیر شعرشان همواره روبه جلو بوده و سینه به سینه ی نسل بعد نفس کشیده است .
هر چند بعضی ازاین دوستان در اظهارنظرهایشان پیرامون شعر دهه ی هشتاد پدرانه و فاضل مآبانه صحبت کرده اندوجالب اینجاست که بسیاری از همین عزیزان دهه ی هفتادی نسبت به شاعران نسل قبل از خود همین ایراد را میگرفتند و الان خود دچار آن شده اند،رفتار پدرانه با نسل بعد ماهیتا امری جهان سومی است که نمونه های آن را می توان درفرهنگ و ادبیات کلاسیک ایران پی گیری کرداما شعر آنها بحث دیگری است و هنوز می تواند پیشنهادهایی داشته باشد . به عنوان مثال من شاید من با نوع شعری که فلاح می نویسد موافق نباشم و آن را ادامه ی شعر کانکریت بدانم که قبلاً تجربه شده است اما به هر حال نوعی تلاش برای رفتن و کشف در او دیده می شود که حائز اهمیت است ، حافظ موسوی ، بهزاد خواجات و مسعود احمدی اما رندانه تر و شاعرانه تر می نویسند و در کارهایشان به دستاوردهای شاعران جوان بی تفاوت نبوده اند .
شعر شاعران جدی دهه ی هشتاد ، شعری صمیمی است که به ذات زندگی انسان امروزی نزدیک تر است و در خود دغدغه های ملموس تری را نشان می دهد .که در دهه ی قبل کمتر به چشم می خورد
در نگاهی دیگر بخش قابل اعتنایی از شعر دهه ی هشتاد فرصت بروز به صورت مکتوب پیدا نکرد یا خود شاعران دست به خود سانسوری زدند یا نگرش حاکم تاب و تحمل این اشعار را نداشت ، شعر در این دهه شکل بغرنجی را تجربه کرد که در کمتر دهه ای دیده می شود . فضای حاکم همواره تلاش کرد شعر پیشرو را در لابه لای گرد و غبار ممیزی از نفس بیاندازد که در مواقعی هم موفق بود ، اما جایی هم که موفق نبود به لحاظ روانی تاثیر خود را داشت و شاید اغراق نباشد اگر بگوییم به لحاظ مفهومی شعر این دوره محصول « ترس » است ، ترسی که از درون و بیرون شاعر را احاطه کرده و تأثیرش را بر شعر می گذارد ، اندوه و اضطراب که ماحصل همان ترس است در شعر این دهه مولفه ای فراگیر است که گاه شعر را تا فرم کلاسیک به عقب می برد و رنج نامه ای را به منصه ی ظهور می رساند .
فضای سیاسی حاکم همواره در تلاش است که نوعی از زیبایی شناسی بر شعر حاکم باشد که من آن را" زیبایی شناسی فاشیستی" می نامم، این نوع از زیبایی شناسی همواره به دنبال اختگی است ودر این راه از هیچ معیار فروکاهنده ای چشم پوشی نمی کندجرج استاینرمعتقد است:"یکی از چشمگیر ترین تفاوت ها میان فاشیسم و کمونیسم این است که هیچ اثر بزرگ هنری ملهم از فاشیسم نبوده است(احتمالا به استثنای مونترلان و سلین)، به عکس کمونیسم یکی از قدرت های محوری در بهترین آثار جدید ادبی بوده است"(یورگن روله،ادبیات و انقلاب،ترجمه ی علی اصغر حداد، نشر نی،صفحه ی 7)منظور استاینر تایید کمونیسم نیست بلکه زیرکانه به تفاوت دونوع از استبداد اشاره می کند که در تحلیل فرهنگی ایران در صد سال اخیر و مخصوصا این دهه می تواند حایز اهمیت باشد، "زیبایی شناسی فاشیستی"با خود مفاهیمی مانند "ترس"،"خود سانسوری"،"تبعیت و"گریز از چالش " را ترویج می دهداما شاعرانی که هوش سرشار دارند با نگاهی سلبی به باز آفرینی این مفاهیم پرداخته و با رفتاری گروتسکی و طنزآمیز آن را به بازی می گیرند .
در شعر این دهه شاعران نسبت به تجربه های شعری دوره های قبل بی تفاوت نبودند و گاه با شکل تعدیل شده ی این تجربه ها به شعر پرداختند و رفتار با زبان و فرم شکل متعادل تری به خود گرفت (شاید یکی از دلایلی که بحث ساده نویسی هم در این برهه مطرح شد همین باشد، البته رفتن به سمت ساده نویسی همواره محصول همین شرایط فاشیستی هم می تواند باشد که اغلب حکومت های توتالیتر با هر رویکردی به استبداد از آن استقبال می کنند)
منتقدان اصلی دهه ی هشتاد اغلب شاعران دهه ی قبل هستند که انتظار خود از شعر را در شعر این دهه جستجو کردند و این می تواند دو وجه متفاوت داشته باشد یکی اینکه باعث می شود شاعران دهه هشتاد رو به سمت پویایی ،خلاقیت و جسارت داشته باشند و اصیل تر و آگاهانه تر بنویسند اما در وجهی دیگر باعث می شود نوعی استبداد فکری در نسل قبل مانع از دیده شدن کارهای جدی شود،به قول هابرماس "احکام ارزشی صادره از موضع نظری،سرانجام بند می گسلد و به جزم اندیشی تام و تمام می انجامد"(لئو لوونتال،رویکردی انتقادی در جامعه شناسی ادبیات، ترجمه ی محمد شادر لو، نشر نی،صفحه ی 188)، اغلب دوستان دهه ی هفتادی از همین منظر به شعر نسل بعد از خود پرداختند و در گفته ها و نوشته هایشان کمتر نشانه ای از شاعران دهه ی هشتاد دیده می شود هر چند تعدادی از روزنامه نگاران و مصاحبه کنندگان کم اطلاع هم در این میان بی تاثیر نبودند که در نوشته ای دیگر به آن خواهم پرداخت
با نگاه به مجموعه شعرهایی که در این سال ها چاپ شدند متوجه می شویم اغلب شاعران به شناخت خوبی از شرایط زیستی در شعر رسیدند و تلاش کردند تجربه های زیست شده را به بازی دعوت کنند که جای آن در شعر دهه ی هفتاد خالی بود
به گمانم دهه ی نود زمان مناسبی برای پرده برداری از شعر واقعی دهه ی هشتاد است شعری که شاید موانع بیرونی اش تا حدی از اعتبار و اقتدار خواهد افتاد
از مولفه های عمومی و فراگیر شعر این دهه به موارد زیر می توان اشاره کرد :
-تلفیق دستاوردهای دهه ی شصت و دهه ی هفتاد مثلاً تلفیق تخیل دهه ی شصت با جزیی نگری دهه ی هفتاد
-کنار گذاشتن رفتارهای افراطی با زبان
-آشتی مخاطب با شعر
-کشف فضاهای دم دستی که در رفتارهای زبانی دهه ی هفتاد نادیده گرفته می شد
-حضور نوعی اعتراض زیر پوستی همراه با طنزی پنهان
-صمیمی تر شدن شعر
-تن ندادن به تئوری های رایج و دست مالی شده
-حضور رمانتی سیسمی اجتماعی
هر چند در شعر دهه ی هشتاد آسیب های جدی هم می توان سراغ گرفت ، نوعی یکسان نویسی که بر اثر عدم جسارت شاعران بوجود آمد و اغلب براساس یک زیبایی شناسی رایج شعر نوشتند و همچنین بده بستان های شاعرانه که در گرو محفل ها و دوستی های جمعی به یک عادت تبدیل شد و گاه در شکل مجازی ( اینترنت ) به صورت بازی مضحکانه ای رنگ و لعاب رفتار جدی به خود گرفت و دیگر اینکه نگاه دم دستی به شعر همواره پیرامون شعر امروز بوده و هست
از دهه ی هشتادی ها شاعرانی هستند که شعرشان حر فهایی برای گفتن دارد و نمی توان از کنار اسم آنها بی تفاوت گذشت :
رضا بختیاری اصل ، کورش کرم پور ، داریوش مهبودی،غلام رضا بروسان ،سعدی گل بیانی ، علی اسدالهی ، علی رضا راهب ، آیدا عمیدی ،محسن بوالحسنی، سارا محمدی اردهالی ، فریاد ناصری ، طیبه شنبه زاده ، گروس عبدالملکیان ، علی رضا پورمسلمی ، الیاس علوی ،مانا آقایی،لیلا فرجامی، رضا صارمی ، میثم متاجی ، مزدک پنجه ای ، آنا شکرالهی ، آرش شفاعی ، علی سطوتی قلعه ،علی یاری ، رویا زرین ، آرش نصرت الهی ، ناهید عرجونی ، مازیار نیستانی، علی رضا عباسی ،مهرداد عارفانی، ستار جانعلی پور ، علی الفتی ، صفر پاک بین،و ... . به این جمع سید مهدی موسوی ، فاطمه اختصاری و محمد حسینی مقدم را هم اضافه می کنم چون معتقدم آنها هم در این ده سال نسبت به دوستان و هم مسلکان خود در عرصه ی غزل پست مدرن اصیل تر و هوشیارانه تر نوشتند .
اسامی ذکر شده گاه هیچ سنخیتی باهم ندارند و مولفه های یاد شده در شعر این شاعران با شدت و ضعف هایی همراه است، رضا بختیاری اصل،کورش کرم پور و داریوش مهبودی در دهه ی هفتاد هم شعرهای در خوری نوشتند اما بالندگی شعرشان در این دهه بود،در این اسامی شاعرانی مثل علی رضا پورمسلمی،صفر پاک بین و رضا صارمی هستند که حتا کتابی چاپ نکرده اند اما شعرشان بسیار جلوتر از شاعرانی است که هر سال کتابی روانه ی بازار می کنند و اسم و رسمی به هم زده اند(این هم یکی دیگر از مشخصه های زیبایی شناسی فاشیستی است که به دنبال مطرح کردن بی مایه ها یی است که قوه ی تحلیل ندارند و دوست دارند چند روزی بر سر زبان ها باشند)
نکته : هر کسی که دستی در شعر دارد می تواند به این نفرات ، نفرات دیگری اضافه کند یا تعدادی از این نفرات را قلم بگیرد
این مطلب با تغییراتی در سایت پیاده رو چاپ شده است