X
تبلیغات
سنگ های جهنم
چه کوچک است این دنیا برای دونفر(درباره ی آناخماتوا)-
علیرضا نوری

نوشتن پیرامون آناخماتوا می تواند شکل بازی با کلمات باشد بازی با داشته های ذهنی که برساخته ی ترجمه از زبان دوم است ودر خوانشی مفهوم محور هویت پیدا می کند.آنچه که این سال ها از آنا خوانده ایم جز در مواردی معدود ترجمه از انگلیسی است که اتفاقا مترجمان زبده ای به آن دست یازیده اند اما این خود معضلی اپیدمیک است که در ترجمه از دیگر زبانها هم دیده می شود این شکل از ترجمه که اززبان واسطه صورت می گیرد،علاوه بر پنهان کردن ظرایف زبانی ،باعث می شود شناخت از شاعر عموما شناختی دست چندم باشد که دیگراز درجه ی اعتبار ساقط است که البته در مورد شاعری مثل آناخماتوا می تواند شکل حاد تری داشته باشد شاعری که در نقطه ای حساس از ادبیات روس می ایستد و شاید مشهور ترین شاعر زن در روسیه باشد. در این سالها دو ترجمه از زبان روسی سراغ دارم که اول ایرج کابلی در ماهنامه ی کارنامه بیوگرافی مختصری از آناخماتوا همراه با پانزده شعر از او را ترجمه کرد که تعدادی از این شعرها در ترجمه هم وزن و قافیه دارند:" دن است آرام بر بستر روانه/ در آید ماه زرد اینجا شبانه/ شود داخل کله کج کرده یک سو/ ببیند سایه ای در خانه ام او/ منم اینجا زنی رنجور و بیمار/ منم اینجازنی تنها و بی یار/ پسر در بند دارم شوی در گور/ بخوانیدم دعایی از ره دور"(ماهنامه ی کارنامه،سال اول، شماره پنجم،صفحه ی 6 تا 15)همین شعر را احمد پوری در کتاب سایه ای در میان شما از انگلیسی ترجمه می کند:"دن آرام در گذر/ ماه زرد رنگ درون خانه ام می خزد/ با کلاه یک بر درون می آید/ سایه ای را می بیند ماه زرد رنگ را/ این زن مریض است/ این زن تنها است/ شوهر در گور، فرزند در زندان/ برای او دعا کنید"(سایه ای در میان شما، آناخماتوا،گزیده ی اشعار، ترجمه ی احمد پوری، تهران، انتشارات نگاه،1392)و ترجمه ای دیگراز زبان روس با عنوان عصر طلایی و عصر نقره ای شعر روس از مترجم توانا حمیدرضا آتش برآب است که انصافا کتابی خواندنی است که آنجا هم از آناخماتوا شعرهایی ترجمه شده است:"شبانگاه/ که ورودش را چشم به راهم/ زندگی گویی به مویی آویخته است/ به چه می ارزند/ جوانی و شهرت و آزادی/ که با نی لبکش می آید/ و اینک آمد/ نقاب از چهره می گیرد/ به ظرافت در من می نگرد/ می گویم اش: ای الهه ی شعر/صفحات دوزخ را /تو آیا/ بر دانته/ فرو خوانده ای/ پاسخ می رسد که آری"(عصر طلایی و عصر نقره ای شعر روس، گردآوری و ترجمه ی حمید رضا آتش برآب،تهران، نشر نی، 1388). در این دو ترجمه که مستقیم از زبان روس است دنیای شعری آخماتوا دنیایی فرو رفته در اعماق شاعر است که با احساس شاعرانه به دنیای فردی او گره می خورد و آنچه بیرون می تراود شعری استوار بر فردیت شاعری است که همواره در بطن زندگی رنج وعذاب می کشد.شعر او در بستری از غم و فقدان شکل می گیرد که در اغلب شاعران هم دوره ی او نیز دیده می شود اما زنانگی او وجه عاطفی شعرهایش را در اولین خوانش گوشزد می کند و بیانگر اندوهی از جنس ستمدیدگان تاریخ است.
از میان شاعران روس آناخماتوا بعد از مایاکوفسکی شاید شناخته شده ترین شاعر در ایران است که این بخت را داشته که شعرش به یکی از شاعرانه ترین زبان های دنیا ترجمه شود گیرم با واسطه ی زبان انگلیسی و ترجمه هایی نیم بند که بیشتر نام شاعرش را فریاد می زنند تا شعر اما همین ترجمه ها هم می توانند بخشی از دنیای شعری او را را با خواننده ی فارسی زبان در میان بگذارند و نشان از نبوغ شاعری باشند که به شدت به زندگی فکر می کند. او آنقدر شاعرانگی دارد که در یک شعر هم هنر شاعری اش را نشان می دهد هم زندگی را در عریان ترین شکلش احضارکند که البته این خاصیت آدم های ذاتا شاعر است آدم هایی که علاوه بر بازی با کلمات، زندگی را وارد بازی جدیدی می کنند که حتا در ضعیف ترین حالت نیز وجه شور انگیز شعرحفظ می شود.شعر آنا شعر زن دردمندی است که تلاش می کند تن به اسارت دنیای بیرون ندهد، خودش را با عشق گرم کند و زندگی را در سرد ترین دوران اجتماعی روسیه گرم نگه دارد.
آناخماتوا شاید آکمه ایستی بی قید به مولفه های آکمه ایستی است که شعر را در برهه های مختلف زندگی از دریچه های متفاوت نگاه کرد در اوایل شاعری از خودش نوشت و در دورانی که برای دیدن فرزندش ساعت ها پشت در زندان می ایستاد شعر معروف خود مرثیه را سرود که شعری پر از دردها و رنج های انسان آن دوره ی روسیه است آخماتوا به جای پیشگفتار در آن نوشت:" در سال های هولناک وحشت یژوف، هفده ماه را در صف زندان لنینگراد گذراندم.روزی یک نفر مرا شناخت.سپس زنی با لبان کبود که پشت سر من ایستاده بود و البته هرگز ندیده بود کسی مرا به نام صدا کند لحظه ای از منگی مسلط که همه در آن غوطه ور بودیم بیرون آمد و به نجوا(آنجا همه با نجوا سخن می گفتند) گفت: می توانی این ها را بنویسی؟ جواب دادم بله می توانم.به شنیدن آن ،چیزی شبیه به لبخند از چهره ای که زمانی صورتش بود سایه وار گذشت"(سایه ای در میان شما)
با نگاهی به ادبیات جهان ،دو جغرافیای ادبی با فرهنگ و زیست انسان ایرانی قرابت خاصی دارند: آمریکای جنوبی به خاطر گره خوردگی اش با ریالیسم جادویی و ادبیات روس به خاطر وجود تجربه های مشترک زیستی و شرایط سیاسی که ذهن حساس شاعران دو اقلیم را درگیر خود می کند و اینجاست که آناخماتوا راوی بخشی از "من" است آن "من" که در بطن استبداد می زیید و هر لحظه در او دلهره ی ویرانی است حتا اگر آخماتوا شاعری سیاسی نباشد حتا اگر همسرش گومیلیوف عصیانگر را اعدام کرده باشند حتا اگر "در سال 1939به خاطر تعریفی که سوتلانا دختر استالین از شعرهای آناخماتوا کرده بود با دستور مستقیم استالین انتشار تعدادی معدود از شعرهای آخماتوا مجوزگرفت"(همان)باز چیزی از ارزشهای فردی او در شعر کم نمی شود.شاعرانگی آخماتوا را حتا بزرگترین منتقدان و شاعران هم دوره اش اعتراف کردند.آیخن باوم در مدحی شبیه به ذم او را نیم روسپی نیم راهبه خواند و مایاکفسکی درباره اش گفت:" او باز مانده ی با شکوه ادبیات روسی است که نتوانسته خود را با شرایط جدید وفق دهد"(همان)طعنه ای که دربیان باوم و مایاکوفسکی دیده می شود باعث نشد او در شعر عقب بشنیند و زانوی غم بغل کند او شاعری از جنس شاعران واقعی است که به خوبی پستی بلندی های زندگی شخصی اش در شعرش نمایان است حتا شکست هایی که در عشق و ازدواج تجربه کرد بخشی از شعر و شاعرانگی او است شاعری که استبداد دوره ی خود را تا مغز استخوان تجربه کرد و نمونه ی واقعی از شاعران دوره ی خویش است.

این مطلب در شماره اخیر ماهنامه تجربه (شماره 27)صفحه 26 چاپ شده است

+ نوشته شده توسط علی رضا نوری در شنبه نهم فروردین 1393 و ساعت 0:49 |
به فروغ و زنانگی اش

جای ابلیس
شانه های تو را بوسیدم
و آن قدر بوسیدم
که بوسه بوسه شدم
باد آمد
دهانم سرد شد
شانه های تو سرد شد
و خون در خیابان سرد شد
من ابلیس با دوپا
با دو دست ...
با عصایی کوچک بین ران هایم نبودم
در خیابان بوعلی
وقتی زیبایی زنان مقهورم می کند/شرمگینم
در گورستان ظهیرالدوله کنار عریانی فروغ/ شرمگینم
در خانه ی شهرک وقتی تنها می شویم
و دهانت گرم است/شرمیگینم
خون در خیابان سرد است
و نصرت گفته بود:
با هر که دوست می شوم
فکر می کنم آن قدر دوست بوده ایم
که دیگر وقت خیانت است
و من اعتراف می کنم :
به شانه های تو خیانت کردم
آن روز که خیابان شلوغ شد
و من ترسیدم و در خانه ماندم
آن روز که دوربین های مخفی همه را شناسایی کرد
و من ترسیدم و در خانه ماندم
و بیمارستان گواهی داد
روان من برگشته بود
آن روز که در پله های دانشگاه شعار دادم
و تو را بوسیدم
خیانت به شانه های تو را از سر گرفته ام
از پا
از شرمگین
از بوسه بوسه
از خون در خیابان

من حسودم
به آن هایی که با فروغ بودند
به ابراهیم گلستان
به پرویز شاپور
به رویایی
به آن مرد پنهان در شعرهای فروغ حسودم
فروغ را به آناخماتوا
به مونیکو بلوچی
به جوانی شیمبورسکا
من فروغ را به گلشیفته ترجیح می دهم
و می ترسم
و می ترسم نبودنت را در خانه ی شهرک
با واحد روبرو جشن بگیرم
که از قضا
از شعرهای فروغ بدش می آید
و بچه اش تا دو بعداز ظهر از کلاس بر نمی گردد
خون در خیابان ترس است
و ته ریش هایم چانه ات را اذیت می کند
قسم می خورم به خون خیابان
به ترس
به ته ریش هایم
که اسم دخترم بهار باشد
حتا اگر در پاییز و زمستان به دنیا بیاید
حتا اگر تو نباشی
که ببینی
خیانت چه لذت پنهانی است
که مرد را مرد می کند
و زن را مرد
و آن روز که خیابان شلوغ شد
من از مردی افتادم
دهانم سرد شد
ترس سرد شد
و در آیینه دیدم سرم نیست
با دست هایم شاعر شدم
با دست هایم تو را بوسیدم
و با دست هایم زن شدم

+ نوشته شده توسط علی رضا نوری در سه شنبه ششم اسفند 1392 و ساعت 11:27 |
آن قسمی از مرگ در من است
که تردید داشت
بین ضحاک و فریدون
رای به بی گناهی تجمعات خیابانی داد
و تخت را 
فقط در اتاق خواب به رسمیت شناخت
صدای کدام حیوان 
به جغرافیای من می خورد :
میو میو 
نه 
هاپ هاپ 
نه
عرعر 
نه
ماااااااغ
خودشه
این گاو چه حیوان حرامزاده ای است
سوره ای به نامش می کنند
صدایش 
در گوش زمان جاری است
در روح فلسفه
در فلسفه ی روح
و همسایه ی خوب
در جهان مدرن 
نعمتی است بس عظیم
که از کار فرو بسته
گره می گشاید
همسایه ی خوب 
آدم را شاعر می کند
و من رای به ضحاک میدهم
یکی به این فریدون احمق بگه :
این چه تقسیم اراضی بود نفهم
به مرد های تنم چاقو می دهم
از دهان شروع می کنند
اول سگی ام را
بعد به گاوم دست می برند ماااااااااااااغ
بعد هم که خسته نباسید
گفته بودم :
مردها به جاهای نرم حساسند
ولی هیچکس نگفته بود :
آنکه به دانایی اش سوهان می کشد
نوک مرگ را تیز می کند
این وسط یکی از مردها
چاقو را پرت می کند :
دست نگه دارید
ما داریم شعر می شویم
همه به گسست های سیاسی تنم حمله می کنند
به استبدادهای شرقی ام
به سرمایه هام
از کنار هرکه رد می شوی
صدا می آید
از بعضی صدای قیچی
بعضی صدای اره برقی
بعضی صدای ماغ
ماااااااااغ

+ نوشته شده توسط علی رضا نوری در سه شنبه یکم بهمن 1392 و ساعت 19:18 |
شعری از دوران سربازی در پادگان مراغه-مرداد ماه 1375

چطور شاعر نباشم
وقتی گنجشکان 
به شاخه ها 
به سیم های لخت تن می دهند
چطور شاعر نباشم
وقتی تفنگ 
عاشق سینه است
و همه ی پارچه ها
دوست دارند 
لباس زنانه باشند

+ نوشته شده توسط علی رضا نوری در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1392 و ساعت 19:15 |
تا هشتاد سالگی عمر می کنم
یعنی چهل و دو سال دیگر فرصت هست 
به فارسی 
به ترکی
به همه ی زبان های زنده و مرده فحش دهم
و راحت باشم
بیست سال آخر احتمالا از مردی افتاده ام
یکی دوبار آنژیو
یکی دو سکته
و چند خیانت کوچک در کارنامه ام دیده می شود
ولی برایم فرق می کند 
زمانه دست کیست
و فارسی چه وضعیتی دارد
و میدان امام به نام کیست
ای شعر 
ای شعر 
به خط میخی 
به خط کوفی 
به خط همه ی خدایان می نویسم:
بسم الله ارحمن الرجیم
رجیم 
رجیم
نون و القلم و ما رجیم /رجیم
و ترانه ای تاریک به همه ی زبان ها
یعنی چهل و دو سال دیگر فرصت هست 
که در مرگ دیکتاتورها نفس عمیق بکشم 
و با ظهور دیکتاتور جدید پس دهم
ای مرگ
ای مرگ 
تو هم زن بودی
و ما نمی دانستیم
و هشتاد سالگی من زن بود 
و هشتاد سالگی ام به نفع معشوقه هایم تمام می شود 
که یاد گرفته ام هر کس را چطور و با کجایم دوست داشته باشم
مثل پدر که تاریک بود 
همیشه تاریک بود
زن می خواست 
نوحه می خواند :وای وای /حسین حسین / وای وای
و زنانی که عاشق صدایش بودند 
به خانه می آمدند 
گیس پریشان می کردند 
و کامروا می شدند 
و ای زمان تو هم آن جا بودی
و برایم فرق می کند 
در رگ هایم جنون چه حیوان جاری است

تا هشتاد سالگی عمر می کنم 
و همدان بزرگ می شود 
و در انقلاب آینده سهم دارد
و بنای یاد بودی برای من و دوستان شاعرم
نادر حقی 
علی رضا پور مسلمی
حسن رضا هنری 
و فریاد ناصری بنا می کنند
و هر کس که دستی در شعر دارد
تف اش را به صورت ما می اندازد
بیندازید
بسوزید و بیندازید
و شعر فارسی احتمالا آن روزها 
با حروف مقطع تیر باران می شود
و فارسی 
ای فارسی 
ای رانده شده 
ای حرامی 
ای جنون
قسم به زنی که براهنی را کشت 
تو را هم می کشند

+ نوشته شده توسط علی رضا نوری در یکشنبه چهاردهم مهر 1392 و ساعت 0:4 |

داشتم فکر می کردم در این سال ها یعنی بیست سال اخیر و مخصوصا این ده سال فضای شعر ایران با چه مفهومی بیشتر در گیر بوده /چه چیزی در پس پشت ذهن شاعران مثل مارمولک لولیده و سلول های خاکستری را لحظه ای به حال خود رها نکرده /چه مفهومی قبل از آن که بار مفهومی خود را ایفا کند به ابژه ای در فاصله تبدیل شده/فاصله ای نا معین و نا متعین /و آن سوژه ی کنشگر را به سمت اختگی برده است/چه مفهومی این قابلیت را دارد که پهلو به پهلوی بی شرمی و شارلاتانیسم وپوپولیسمی پنهان در حرکت باشد/ و داغ دیده نشدن را به شکل بیمار گونه ای جبران کند/ دیده نشدن سرکوبگر است و سوژه را تا مرز جنون تا بطن خود ویرانی پیش می برد و آن مفهوم را به شکل خطرناکی بارور می کند/چه مفهومی آن لذت ژوئیسیانسی طیف وسیعی از شاعران مخصوصا تازه به دوران رسیده را می تواند در فضایی به شدت سادیسمی و مازوخیستی تامین کند /و شاعران پا به سن گذاشته را در ساحتی از شکل نمادین شاعر/شاعر ماندگار/وادار به تولیدی انبوه در سطح بسیار نازل کند تا حدی که شعر تبدیل به سرمایه ای اندوخته باشد برای هر روز و هر ساعت/ چه مفهومی است که همین شاعران مثلا پا به سن گذاشته را وارد عرصه ی قطور شدن می کند /عرصه ای که هر کس دوست دارد کلفتی کتابش بعدها در تاریخ ادبیات مشکوک ایران ماندگار باشد/ ماندگاری اینجا مشکوک است چون کاربست های ماندگاری مشکوک است /چون مخاطب شعر امروز ایران مشکوک است/ و آن که برای مخاطب می نویسد به شکل دهشتناکی خود فروشی می کند/ و چه مفهومی آن قدر فربه است که روی وقاحت و بلاهت را سفید می کند و همخوابه ی بی شعوری است و دست سود جویی را برای هر چیز و هر کس باز می گذارد/چه مفهومی در ذات خود حتا به بار مفهومی خود خیانت می کند / واین خیانت به شکل مرموزی با توحش در ساحت های مختلف ارتباط تنگاتنگ دارد/ چه مفهومی ان قدر باریک است که برای داخل شدن به آن باید آن قدر باریک شد که هیچ شد /چه مفهوم در ذات خود خطرناک تر از دین و قدرت و استبداد است/ و چه مفهومی میتواند تعریف غلط و وحشتناکی از آگاهی بدهد / به گمانم توهم/توهم همان مفهومی است که به شکل کلاه گشادی بر سر شعر امروز فارسی است

+ نوشته شده توسط علی رضا نوری در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392 و ساعت 9:42 |
از همه ی دوستانی که نسبت به من لطف دارند بسیار ممنونم و خوشحالم که به این صفحه سر می زنند اما از دوستان می خواهم از گذاشتن پیام خصوصی خودداری کنند .از این به بعد به هیچ پیام خصوصی جواب نمی دهم /شفاف زندگی کردن حتا در بدترین شکل اخلاقی و غیر اخلاقی بسیار ازرنده تر از زیستن در خفا است /لطفا پیام خصوصی نگذارید

+ نوشته شده توسط علی رضا نوری در یکشنبه دهم شهریور 1392 و ساعت 21:41 |
درباره ی شاعرانگی گروس عبالملکیان 

علی رضا نوری - همدان


تحلیل شاعرانگی یک شاعر در یک بازه ی زمانی راه رفتن بر لبه ی تیغ است و به رخ کشیدن بیهودگی ی خاص که می تواند محصول یکنواختی فضای شعر و شاعر و منتقد باشد و از سویی دیگر بر کشیدن دغدغه ای از پیش اندیشیده شده است که خواستار برون رفت از نظام ارزشگذاری مسلط است.این دوگانگی در هر شکلش لااقل این حسن را دارد که مانند سنگ پرتاب شده در برکه ای خواب آب را آشفته می کند و لطافت مصنوعی را به هم می زند.لطافتی که زاییده نوعی فقدان موضع در برابر امور تثبیت شده است که در هر دوره ی شعری به شکلی از انحنا همه ی امور را رمز گذاری می کندو تبدیل به زیبایی شناسی و زبان مسلط می شود، حال هر شاعری بتواند یا به درک این موقعیت برسد که تن به این زیبایی شناسی رایج ندهد می تواند سنگی باشد در خواب برکه ای که به لطافتش فکر می کند.عموما این پرتاب در شعر معترض اتفاق می افتد شعر معترض ،به فضای رایج می گوید :برو گم شو ، شعر معترض واژگان مودب را نمی پذیرد و واژگان مستهجن را احضار می کند، شعر معترض با مخاطب عام کاری ندارد به مخاطب عام مشکوک است ،شعر معترض بی قواره است و نگران این بی قوارگی نیست شعر معترض تفی است بر صورت شعر رسمی و از همین منظر است که می توان به آسیب شناسی شعر بیست سال اخیر ایران پرداخت و شاعرانگی هر شاعر را به بازی گرفت البته زوایای دیگری هم هست که هر خواننده ای میتواند برای خود ترسیم کند و به استقبال شعر هر دوره ای برود
شعر معترض قبل از هر چیزی به خود شعر معترض است و موضع خود را نسبت به شعر مسلط فریاد می زند.
تا بحال از گروس عبدالملکیان پنج مجموعه شعر چاپ شده است که عبارتند از :پرنده ی پنهان ، رنگ های رفته ی دنیا ،سطرها در تاریکی جا عوض می کنند، حفره ها و هیچ چیز مثل مرگ تازه نیست . هر کدام از این مجموعه ها نشان دهنده ی بخشی از شاعرانگی شاعرش است که در دهه ی هشتاد جز شاعران میانه رو است . میانه رو از این جهت که مخالف جریان آب شنا نمی کند . در شعرش مولفه های جریان مسلط به وفور دیده می شود و فاقد موضع گیری است و همین میانه رو بودن پاشنه ی آشیل شعر دهه ی هشتاد است دهه ای که بسیاری از شاعران وامدار رابطه های خویش اند و شعرشان تناسبی با شهرتشان ندارد. 
شعر عبدالملکیان پسر، شعر مراوده است شعری مهربان که دوست دارد در دل همه جا باز کند شعری که در نزدیک ترین جای ممکن با مخاطب نفس می کشد و اتفاقا در همین نقطه از نفس می افتد .این شعر ها شعرهای مراوده اند غم از دست دادن مخاطب دارند همیشه راه میانه را انتخاب می کنند چرا که کجروی هزینه ی دیده نشدن و خوانده نشدن دارد ،و شعرهای گروس نماینده ی تام و تمام این نوع نوشتار از شعر است که همواره با اقبال عمومي مواجه است وقتي ذهن تنبل و كلاسيك ايراني دنبال پلي براي رسيدن به نگرش ها و تجربه هاي جديد است، شعرهایی هايي از اين دست مي تواند نقش همان پل را ايفا كند. مثلاهمان نقشي كه شعر مشيري در دهه 50 داشت: زباني ساده و عاري از دست انداز، رويكردي محافظه كارانه به پديده ها و اشيا و صميميتي ناشي از تجربه شاعرانه -و نه جسارت- و عواملي ديگر از اين دست، مي توانند براي ذهني كه حوصله پيچيدگي و كاوش ندارد، همواره خوشايند باشد. شعری که ماهیت خود را از سطر نویسی می گیرد از سطرهای شاعرانه از سطرهای ناب از سطرهای قابل پیامک شدن سطرهایی که شاعرانگی شان را از مخاطب عمومی و دست پایین شعر می گیرند و از همین منظر است که گروس و دیگر شاعران مراوده ای مانند رسول یونان ، سارا اردهالی ، زنده یاد رضا بروسان و خیلی های دیگر که شاعران سطرهای شاعرانه اند و نه شعر به منزله ی روندی پراتیک که زبان را به چالش می کشد و از همین منظر است که اغلب این دوستان در کارهای کوتاه شان موفق ترند.
با نگاهی به همین پنج مجموعه به خوبی تفاوت شعرهای کوتاه و بلند گروس آشکار می شود در شعرهای کوتاه که محصول آنیت شاعرانه است جسارت شاعرانه گاهی دیده می شود که انصافا در جاهایی قابل تامل است: «باد كه مي آيد/ خاك نشسته بر صندلي بلند مي شود/ مي چرخد در اتاق/ دراز مي كشد كنار زن، / فكر مي كند/ به روزهايي كه لب داشت» (حفره هاص13). هيچ رفتار و واژه اضافه يي در شعر ديده نمي شود. هر كلمه به درستي در كنار كلمه ديگر مي نشيند. شاعر نگران شعرنبودن نوشته اش نيست. تن به سيلان شعر مي دهد و آن را با نگرش و تجربه اش بيان مي كند. در همین شعر کوتاه مخاصمه ای دیده می شود که در کارهای دیگر شاعر به ندرت دیده می شود مخاصمه ای پنهان که با جریان فکری حاکم در تلاقی است .گروس شکارچی خوبی است و لحظه های ناب را می شناسد و اتفاقا بزنگاه شعر او همین جاست هر جا که شعرش رها می شود جسارت هم وجود دارد انگار رهایی و جسارت دو قولوهای افسانه ای شعرند که حضور هر کدام وجود دیگری را اثبات می کند اما هر وقت كه مي خواهد دغدغه اجتماعي داشته باشد يا شاعري اش را به رخ بكشد، كار از دستش در مي رود و شروع به ساختن سطرهاي شاعرانه مي كند.شعر های بلند گروس نماینده آن بخش از ذهن اوست که در مجاورت ذهن عام جامعه نفس می کشد ذهنی که زیر ساخت آن نگرشی روستایی است که به چنین زبانی نیز منجر می شود حتا اگر پای بسیاری از مظاهر تمدن مانند عکس هم در مجموعه شعرش دیده شود.
هر مجموعه شعری همواره بخشی از جامعه را هدف قرار می دهد و آن را به بازی خود دعوت می کند در این میان شعر گروس همواره چشم به طبقه ی پایین و متوسط دارد و شعف شاعرانه اش را از لابلای همین طبقات تامین می کند و بر همین مبنا به تولید اثر می پردازد تولیدی که همواره از جریان های لوکس و مد تغذیه می کند امروز عکس و احتمالا فردا سی دی و روزهای دیگر که ببینیم چه رفتاری مد روز است.به گمانم این روزها بر خلاف گفته ی کافکا دیگر نوشتن بیرون پریدن از صف مردگان نیست گاهی نوشتن عین مردن است مردنی که شاید تولدی دیگر به همراه داشته باشد و یا نداشته باشد در میان مجموعه های عبدالملکیان "سطرها در تاریکی جا عوض می کنند" مجموعه موفق تری است در این مجموعه شاعر گاهی معترض می شود گاهی به دل تاریکی می زند و گاهی یقه ی گرگ تاریخی را می گیرد و از این "گاهی"ها چقدر در مجموعه های دیگر او کم است و هنوز به همان گفته ای که درباره ی حفره هایش نوشتم معتقدم که : شعر گروس نشان از استعداد شاعري دارد كه جسارت در كارهايش مجموعه به مجموعه كمتر مي شود. بار شاعرانگي شعرهایش به دوش تجربه شاعرانه يي است كه به واسطه شناخت ذايقه مخاطب به توليد شعر مي پردازد. اين تجربه از فقدان جسارت رنج مي برد و نشاني از اشيا در آن ديده نمي شود.


(این مطلب با عنوان شاعر میانه رو در آخرین شماره ی ماهنامه تجربه-شماره ی 22_ چاپ شده است)


+ نوشته شده توسط علی رضا نوری در جمعه بیست و پنجم مرداد 1392 و ساعت 10:28 |

نگاهی به هوم مجموعه شعر محمد آزرم                              علی رضا نوری - همدان

 

شعر فارسی در سیر تاریخی خود همواره وامدار نگرشی پدر سالار است از رودکی پدر شعر فارسی تا نیما پدر شعر نو و تا همین امروز که هرجریانی در ذات خود مکانی است برای پرده برداری از یک پدر تازه ، پدر مدرن ، پدر پست مدرن و پدر تجربه گرا که  همواره به پدرهای دیگر به چشم غضب و گاه حسرت بارنگاه می کند و خود را در همنشینی با پدر کهنه ترجیح می دهد و در بستری به نام شعر آوانگارد بساط خویش را پهن می کند از همان روزهایی که هوشنگ ایرانی همشهری نازنین من نیما را محافظه کار می خواند تا همین امروز که نویسش در شکل های نا متعارفش هنری متفاوت و البته متمایز جلوه می کند مغلق نویسی دو سویه ی باریک داشته است اول رویایی و حجم اش که که در حیطه ی تئوری دست آوردهای خوبی داشت و در حیطه ی شعر به هفتاد سنگ قبر و یارانش رسید و در سویه ای دیگر شعر متفاوط پرده از رخسار برداشت که شکل پیشرو اما نحیف تر شعر آوانگارد است که در نهایت به ایده می رسد ایده ی افلاطونی.

در این دو دهه با جریان های متفاوت شعری  روبرو بوده ایم که هر کدام برآمده و برآیند دیگر جریان ها بوده اند که مولفه  وداعیه ی اغلب آن ها فراروی از جریان مسلط است که عمدتا نام ها از خود جریان ها فربه تربوده اند ، براهنی ،باباچاهی ، فلاح و محمد آزرم هر کدام نام تر از شعرهای خویش اند هر کدام برجایی می نشینند یا دوست دارند بنشینند که جای پدر است همان بالای سفره بالای مجلس و همین فربه شدگی نام است که گاه مصاحبه کننده را مسحور می کند و به جلوه در می آورد(نگاه کنید به مصاحبه ی سپیده جدیری با محمد آزرم )و در حین گفتگو مخاطب را یاد مرید و مرادهای تارخی فرهنگ ایرانی می اندازد.

"هوم" نام مجموعه ی محمد آزرم است ، نامی است بر مجموعه ای که قرار است بار شعر بودن را هم به دوش بکشد، هوم هر چه  باشد اسم است و اسم برچسبی است بر آن چیزی که قرار است نامیده شود و نامیده شدن همواره دغدغه ی آوانگارد است، آوانگارد از نام از نامیده شدن هویت می گیرد و تجربه کردنش در قرائتی یک سویه از فرم در متن می نشیند و تلاش می کند خاص باشد  .از نام مجموعه شروع کنیم :هوم، نوعی سخن گفتن با بینی ،سخن گفتم به کمک آوایی که جای دهان از بینی صدایش به گوش می رسد واکنش تایید آمیزی که صدایش از بینی در می آید یعنی جابجایی دهان و بینی و گشتاری که نحو زبان را دست می اندازد.آزرم تلاش می کند شکل دیگری از بافت را بیافریند که به ساخت دیگری منجر شود ساختی که در آن اعضای اش (کلمه ها) از همجواری گذشته ی خود دور شوند و به یک همجواری جدید برسند یک زندگی جدید یک بافت جدید تا  یک ایده ی جدید بیافرینند اما ایده، ایده است و انتزاع مشخصه ی بارز آن.هوم تلاش قبل از شعر است چیدن پازل هاست که من مخاطب می توانم آن را جور دیگری بچینم و هرچه شناختم از زبان فارسی کمتر باشد به هوم نزدیکتر می شوم ،اصلا می توانم خود هوم باشم و ترجیح را بر هوم بگذارم و تشریح شوم و حواشی را برهوم بگذارم یا هوم را برحواشی که در معرض است همین گونه می شود نوشت و نوشت را برداشت که دعا مستجاب بود و لمس ناچار.این یکی دوسطررا به روال هوم نوشتم که بگویم شکل دیگری از تولید انبوه در آن سمت جاده به پشت ساده نویسی می رسد هوم و ساده نویسی از یک مادر متولد شده اند منتها پدرشان فرق می کند ساده نویسی پدر های زیادی دارد و هوم  چند پدر مقتدر مثل خاقانی و طرزی افشار و هوشنگ ایرانی / این سه پدر در هوم به هم می رسند هوم نام پایان این مجموعه است نه شروع آن. نامی که  از بسته شدن کتاب خبر می دهد و ایده ای  که داد می زند:من از هوشنگ ایرانی عقب ترم و برگشته ام به اوراد نویسی.

آزرم در این مجموعه  نا متعارف است و اینکه آیا شاعر نا متعارفی هم می تواند باشد منوط به شناخت او از زبان و شعر فارسی است رفتار با زبان در این مجموعه تبدیل به زبان رفتاری می شود که تلاش دارد تن به قید باهر تعریفی ندهد غافل از این که خود زبان بزرگترین قید است و شاید هوشنگ ایرانی به این رسیده بود که پای آواها را به شعر باز می کرد . هوم به آواها تن نمی دهد بلکه نگاهش کاملا دستوری است  تلاش دارد ارکان جمله را تغییر دهد فعل به اسم، اسم به قید . قید به صفت تبدیل می شوند و گاه ردپای مصدرهای جعلی هم دیده می شود آن چه در این مجموعه شکل متعارف به خود می گیرد نوعی اضمحلال فرم ها و شیوه های تثبیت شده است که شاعر را دچار وجد بودریاری می کند وجدی ناشی از اضمحلال و تعالی همزمان یک فرم ، وضعیتی وا نمودنی از یک فرم که داعیه ی متفاوط بودن دارد و در وجهی دیگر به پدر روحانی اش هوشنگ ایرانی چشم امید دوخته است و همواره فاصله اش را با آن تعریف می کند و براین  فاصله تاکید دارد و در همین فاصله است که هوم تبدیل به کلیت می شود به غیر از دوشعر(شعر یک و شعر تهران)کل مجموعه را می توان ذیل یک متن به حساب آورد و با خواندن یکی از آن کل مجموعه را خوانده شده فرض کرد این مجموعه تلاش شاعری است که ایده ی نا متعارف بودن را فربه می کند آن قدر که یادش می رود شعرهای یک و تهران وصله ی ناجور این مجموعه اند و اتفاقا اگر قرار است دو شعر بار شاعرانگی شاعرش را به دوش بکشند همین دوشعرند هر چند شعر تهران هم آدم را یاد شعر " شب حزین و من غمین و ره دراز" احمد رضا احمدی می اندازد اما شعر یک انصافا رفتاری شاعرانه با خواب دیدن است که قرائت شاعر در هر سطر می تواند قرائت یک انسان متفاوت از خواب باشد آزرم آن جا که به زبان فارسی بر می گردد شعرش جان می گیرد و پتانسیل های شاعرانگی اش را نشان می دهد در شعر یک با شاعر دیگری مواجهیم که اجازه ی شعری اش را از جریان و مانیفست قبل از شعر نمی گیرد به متفاوط بودن فکر نمی کند جنون نوشتن دارد شهوت کلمه دارد اما این برای یک مجموعه کم است ، این سال ها آنقدر به مفهوم شعر آب بسته اند که جماعت شاعر / مخاطب به چند شعر متوسط در یک مجموعه قانع اند و قناعت در ذات انسان ایرانی او را خاکستر نشین کرده است قناعتی که در بافت اجتماعی هم شکل بی هویتی اش را به هویتی کاذب و ارزشگذارانه بدل می کند. در فرهنگ ایرانی هیچ کدام از اشکال هنر به اندازه ی شعر بازگو کننده ی وضعیت انسان ایرانی نبوده است حتا در همین زمان که هنرهای سمعی بصری به شکل غول بی شاخ و دمی بر سر زندگی ایرانی مخصوصا زنددگی روشنفکری سایه انداخته است. شعر یک غیر شاعرانگی آزرم در خلال شاعرانگی های خود اوست دست کشیدن از تعریف قبل از شعر و رهایش در هنگام سرایش.آن جا که شاعر به روح وحشی کلمه اجازه ی حضور می دهد و سواد تئوریکش را از گردن کلمه بر می دارد.

آزرم شاید آن قدر شناخت تئوریک داشته باشد که بتواند برای نا نوشته هایش هم مبانی بتراشد بتواند برای هر سطری که نوشته چندین دلیل خودپسند و آوانگارد پسند بیاورد اما برای من که این مجموعه را دست گرفته ام چیزی جز شعر یک برایم نمی ماند و هرچه هست مبانی قبل از شعر است که بالای شعر بست نشسته و چشم به دیده شدن دارد

 

این مطلب در تاریخ 1392/4/8 در روزنامه ی آرمان چاپ شده است

+ نوشته شده توسط علی رضا نوری در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1392 و ساعت 9:34 |
به خط خوانا شعر نوشتن
احتمالا از فردوسی نازنین مانده
که پای هر چه اسب وُ اسب را به شعر باز کرد
و سهراب را 
اول قصه داد دست گربه

حالا چطور بنویسم:
اولین درخت را کسی برید
که دل نازکی داشت
چطور بنویسم:
اولین کسی که مرا کشت
زیبا نبود

شعر فارسی درد می کند
و این همه اسبی که در من به ودیعه مانده بد نیست
هر بار یکی را بفرستی سر قرار
خودت بنشینی به اسب های درونت شیر بدهی

سهراب را چکار می کنی
بعد ها نامش حسنک 
عین القضات 
وارتان باشد چی

شعر فارسی درد می کند
و اولین کسی که مرا کشت
زیباییش را در مادر جا گذاشت

این گونه شعر نوشتن 
آدم را می کشاند ادره ی پست باجه ی چهار
به خانم بگویی:
ببخشید
به چه آدرسی برایتان نامه بنویسم
ادکلن پست کنم

الان 
کدام از اسب های درونم حرف می زند 
جناب فردوسی

این شعر قبلا در شماره ی 13 ماهنامه ی تجربه چاپ شده است
+ نوشته شده توسط علی رضا نوری در جمعه سی و یکم خرداد 1392 و ساعت 9:32 |