عشق در قبیله

کنار سنگی به دنیا آمدم

مادرم از آتش بود

ماه پدرم

قبیله در کمرگاه کوه جنازه‌ها را به خدایان تقدیم می‌کرد

و خورشید را کنار اسب سر می‌برید

بوی کندر و نعل

یاجوج و ماجوج

نام جن،از ما بهتران بود

به خدای قبیله خدمت می‌کرد

و در اولین بلوغ من نقش زن داشت

من ایستاده بودم کنار سدر کهنسال

و اندوه برف بر شانه‌ی درخت را می‌شمردم

دور آتش می‌چرخیدم

و عاشق تو بودم

برگ‌ها میخواستند به جاهایی از تو بچسبند

من خونم را کنار رودخانه یکبار با زغن‌ها عوض کردم و ماهی شدم

رییس قبیله هم عاشق تو بود

از هزار سال پیش اینجا هر کس که زیباست دشمن است

بوی توله گرگ می‌آید

در سرما

قبیله تنهاست

چهره‌ی سرخ تو با ماه و آتش بود

و همه‌ی رودخانه‌ها به سینه‌های نرم تو می‌ریختند

رییس قبیله دستور کشتن مرا با نیزه داد

و تو با همه‌ی آتش‌ها نگهبان من بودی

جادوگران قبیله نعل در آتش افکندند

آب و آتش بی‌قرار شد

و تو با همه‌ی آتش‌ها نگهبان زمین بودی

باران برای تو می‌بارید

ماه برای تو می‌تابید

و زنان قبیله در تو جمع بودند

کسی که عاشق تو بود

عاشق همه‌ی زنان قبیله بود

همه‌ی برگ‌ها دوست داشتند تن تو باشند

و اشراق قبیله زیر بغل‌های تو بود

با تو دور آتش می‌رقصیدم

و با نیزه سایه‌ی تو را به زمین میخ می‌کردم

تو بعد از رودخانه

قدیمی‌ترین فرد قبیله بودی

با سوت جیرک‌جیرک‌ها زیبا شدی

و روزی که چشم‌های تو کامل شد

زمین آخرین دورش را زد

نشست کنار سدر کهنسال

و عارف شد

رییس قبیله پیر شد و مرد

و تمثال تو هنوز بر تخته سنگ انتهای جنگل پیداست

رییس قبیله زیر تمثال تو رگش را زد

و قرن‌ها کنار تمثال تو به زندگی نباتی ادامه داد

هنوز بوی خون پیر قبیله در رودخانه جاری است

با سوت جیرجیرک‌ها زیبا شدی

و روزی که تو با همه‌ی آتش‌ها مادری قبیله را قبول کردی

من در زندگی‌های بعدی

در فراق تو

به شهر روی آوردم

و نام همه‌ی عاشقان ‌را بر کتیبه‌های گنجنامه کندم و عین‌القضات شدم

 

عارف قزوینی

    از خون جوانان وطن

نگاهی به عارف قزوینی          علیرضا نوری

 

در اهمیت مشروطه و چگونگی تاثیر آن بر فرهنگ ایران زمین بسیار نوشته‌اند و البته که جای کار بسیار دارد و نگفتنی‌ها فراوان. میدانِ ادبی مشروطه بی‌آن‌که بخواهیم از اعتبار دیگر دوره‌ها کم کنیم؛ مهمترین دوره‌ی ادبیِ شعر جدید فارسی در کنار قرن چهارم است. برای من شعر جدید فارسی از اواخر قرن سوم و آغاز قرن چهارم شروع می‌شود؛ از فردوسی و پیشگامان او مانند رودکی، شهید بلخی، محمدبن‌وصیف سگزی و ... اما فردوسی گرانیگاه است. ایده‌ی شعر جدید فارسی در فردوسی پا سفت می‌کند و بعد از او این ایده تا نیما تغییر بنیادینی نمی‌کند. جریان عظیم شعر فارسی بعد از فردوسی لایه‌های فراوانی پیدا کرد و بارها پوست عوض کرد اما ایده‌همانی بود که فردوسی و پیشگامان او بنا نهادند، تا رسید به نیما که ایده‌ی دیگری به شعر فارسی پیشنهاد کرد. نیما محصول جریان شعر جدید فارسی بود که از دل مشروطه بیرون آمد. فعلا قصد نوشتن درباره‌ی نیما و ایده‌ی شعر او نیست. غرض اشاره به تاثیری است که مشروطه بر میدان ادبی دوره‌ی خود گذاشت. مشروطه ساحت فراوانیِ انواع و اقسام شعر بود. در کمتر دوره‌ای چنین تنوع و گستردگی را مشاهده می‌کنیم. یکی از انواع شکل‌ها و قالب‌هایی که در مشروطه مجال بروز یافت و بر دیگر قالب‌ها نیز تاثیر گذاشت ترانه بود. در اهمیت ترانه همین بس که در شکل‌گیری شعر نیمایی‌، ترانه و تصنیف بسیار تاثیر گذار بود. نقش وزن‌ها و انعطاف فرم، سیلانِ لحن و موسیقی و همچنین نقش قافیه، و در ساحت دیگر وارد شدن مفاهیم جدید به عرصه‌ی ترانه و تصنیف از مواردی بود که نیما هم بدان‌ها توجه کرد و نقش محوری برای آن‌ها قایل شد.

عارف قزوینی پدیده‌ی جالبی در میدان ادبی مشروطه است. فیگوری که ترکیبی از فرم‌های متفاوت هنری است. یکی از دست‌آورده‌های مشروطه همین بولد کردن مفهومِ فیگور است. بخش زیادی از فیگورهای‌ مهم فرهنگ معاصر محصول همین دوره‌اند. چه در عرصه‌ی شعر و ادبیات و چه در ساحت اندیشه. عارف اولین مشخصه‌اش، واقف بودن به کاری است که انجام می‌دهد. دقیقا می‌داند که کجای دوره‌ی خود ایستاده است و این آگاهی از وضعیت توپولوژیک خود بصیرت و ذکاوتی خاص می‌طلبد. نیما هم این خاصیت را داشت و می‌دانست که در حال تراشیدن چه اید‌ه‌ی مهمی است. عارف جز اولین کسانی است که در دوره‌ی مشروطه به دنبال تلفیقِ امر سیاسی با ساحت ادبیات بودند. اهمیت عارف هنوز هم قابل اعتناست و می‌تواند محل بحث و گفتگویی دراز دامن باشد.

 عارف قزوینی محصولِ شکاف‌های موجود در عرصه‌ی فکر و فرهنگ آن دوره است و جایی ایستاده است که برای دیدنش باید مجهز به شناخت در چند عرصه بود:"بدانید من زود می‌میرم اما مادر ایران قرن‌ها مانند من پسری به وجود نخواهد آورد زیرا طبیعت چهار پنج چیز تنها به من داده که یحتمل در گذشته و آینده همه‌ی آن‌ها را به یک نفر نداده و نخواهد داد خیلی به ندرت واقع می‌شود که یک نفر هم استاد موسیقی باشد، هم خواننده‌ای بی‌نظیر، هم اول آهنگ ساز، یعنی مبتکر در آهنگ، هم شعر‌ساز و هم گذشته‌ی از همه‌ی این‌ها به قدری علاقمند به وطنش باشد که جان خود را در راه آن اینطور تمام کند بدون اینکه به قدر سر مویی آرزوی مقام و مرتبه‌ای را داشته باشد". در هر دوره‌ای شاعرانی هستند که شکل اندیشه و شیوه‌ی زندگی‌شان ، آن‌ها را در فاصله‌ای آشکار از دیگران قرار می‌دهد که عموما این فاصله علاوه بر فاصله‌ای بوطیقایی، فاصله‌ای ارزش‌گذارانه نیز هست. فضای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی دوره‌ی مشروطه در درون خود از این شاعران کم ندارد اما چند نفری داستان‌شان متفاوت است : فرخی یزدی، تقی رفعت ، میرزاده‌ی عشقی و عارف قزوینی. این شاعران وجه اشتراک فراوانی دارند که مهمترینش وجه سیاسی است. عارف قزوینی برآیندی از سه حوزه‌ی شعر، موسیقی و سیاست است که او را در موقعیتی یکه و متمایز قرار می‌دهد. شاعری که در طو ل شاعرانگی‌اش مفاهیمی مثل وطن، آزادی و انقلاب را به موتیف‌هایی همیشگی برای شعر فارسی پیشنهاد کرد. شعر مشروطه ودوره‌ی بعد از آن مکانی برای بالندگی مفاهیم یاد شده است که به مرور زمان اهمیت آن‌ها دو چندان شد.

عارف قزوینی در دوره‌ای از زندگی خود با باقرخان آشنا می‌شود که این دوستی آغاز آشنایی او با مشروطه و مشروطه‌خواهان است که بعدها به دوستی‌هایی دیگری ختم شد که در زندگی عارف بسیار تاثیر‌گذار بودند: دوستی با حیدر‌خان عمواوغلی، با کلنل پسیان و آشنایی با میرزاده‌ی عشقی که در استابول اتفاق می‌افتد. آن روزها اصلا فکر نمی‌کرد سال‌ها بعد در شهر این شاعر جوان(همدان) سخت‌ترین دوران زندگیاش را سپری کند و همانجا سینه‌ی خاک را ببوسد.

یکی از دلایل اهمیت عارف در ادبیات مشروطه و بعد از آن به خاطر تصنیف‌های ماندگاری است که بعد از یک قرن هنوز مصداق بیرونی دارد و نشان از هوشمندی شاعری است که تلاش کرد بعضی مفاهیم اجتماعی تازه را وارد تصنیف و آواز ایرانی کند. این تصنیف‌ها تلفیقی از عشق، اجتماع و اعتراض‌اند که در زبان عامیانه شکل می‌گیرند و هویت می‌یابند و در پس پشت‌شان دردمندی و رنجوری انسان فلاکت بار ایرانی دیده می‌شود. انسانی که چشمش باز شده و خود را در آینه‌ی تجدد می‌بیند.

تصنیف های عارف بستری هستند که در آن نگاه انقلابی و معترض کنار نگرش توده می‌نشیند و به آن تلنگر می‌زند و در همین بستر است که موسیقی بار انتقال مفهوم را به دوش می‌کشد. راه و شیوه‌ای که عارف برای اعتراض بر‌می‌گزیند نزدیک‌ترین و تاثیر‌گذار‌ترین راه به عموم مردم است راهی که دهان در آن نقش میانجی دارد؛ یعنی موسیقی و البته در این بین وضعیت روحی و روانی خود شاعر نیز بسیار دخیل است به گونه‌ای که در غزلیات و تصنیف‌ها ،پریشانی شاعر در روح اثر تاثیر می‌گذارد و حزنی عمیق در جان نقش می‌بندد. عارف در نامه‌ای به محمدرضا خان هزار می نویسد:" از پریشان نویسی من تعجب نکنید برای اینکه محیط کشور من کاری با من کرد که به قول آن شاعر کرد: سرمای دی به طفل یتیم لخت پا برهنه و باد به چادر ریش‌ریش پاره‌پاره نکرد پس وقتی که یک مجسمه‌ی بدبختی و پریشان روزگاری قلم به دست می‌گیرد جز پریشان نویسی کاری ندارد". (کلیات دیوان عارف قزوینی، سازمان انتشارت جاویدان، چاپ جدید1357، صفحه ی 443)

فضایی که عارف در تصنیف‌هایش ترسیم می‌کند فضایی آشفته و نابسامان است که همراه بن‌مایه‌هایی مانند: انقلاب و وطن ، شکل و شمایلش را در مبارزات سیاسی  به عنوان هویتی تازه پیدا شده ترسیم می‌کند که خواستار برون رفت از وضعیت موجود است و می‌خواهد از آن بافت سنتی رها شود. آن چه شاعران دوره‌ی مشروطه را در سر آغاز تحول قرار مید حضور همین مفاهیمی است که تازه به دایره واژگانی انسان ایرانی راه پیدا کرده اند  مشروطه اگر چه دهد در ساحت سیاسی توفیق چندانی نداشت اما در عرصه‌ فرهنگ و زبان گسستی بود از عرصه‌ها و نگرش‌های کلیشه شده که با بسیاری از مفاهیم جهان مدرن بیگانه بود. در این فضا است که وطن و انقلاب هویت دیگری پیدا می‌کند که با گذشته‌ی‌ خود هیچ نسبتی ندارند عارف از آن شاعرانی است که با این مفاهیم تازه ، تعریف دیگری از زندگی را طلب میک‌ند و خود را در این راه پیشرو می‌د‌اند و می‌گوید:" اگر من هیچ خدمتی دیگر به موسیقی و ادبیات ایران نکرده باشم ، وقتی ، تصنیف وطنی ساخته‌ام که ایرانی از ده هزار نفر ، یک نفرش نمی‌دانست وطن یعنی چه ؟ تنها تصور می‌کردند وطن، شهر یا دهی است که انسان در آنجا زاییده شده باشد !... جنگ حیدری و نعمتی هم از میان نرفته است و اهل یک محله با اهل محله‌ی ِدیگر مانند آلمان و فرانسه در جنگند، خصومت بچه‌های چاله میدان با لوطی‌های سنگلج در سر حرکت دادن نخله تکیه‌ی ِ حاجی رجبعلی ، موضوع بحث است . جنگ جهانگیر که مدتی است شروع کرده ...اسباب حیرت مردمان شده در صورتی که این نفاق‌های داخلی ما صد‌ها سال است که موجودند" ( همان، 334). شاید این سخن کمی گزافه باشد اما نشان از آگاهی و هوشمندی شاعری دارد که در کنار دیگر شاعران دغدغه‌ی تغییر نگرش انسان ایرانی را داشتند و با تمام توان خود برای آن کوشیدند.

عارف اغلب تصنیف‌هایش را در رثای انقلابیون دوره‌ی خود سرود و هر کدام از آن تصنیف‌ها یاد و خاطره‌ای را زنده می‌کند که بعد‌ها می‌تواند قابل تعمیم به شهیدان آزادی در سراسر ایران معاصر باشد مانند: تصنیف "امان ای امان" در ورود فاتحین به تهران، "هنگام می و فصل گل و گشت و چمن شد"؛ برای حیدر خان عمواوغلی، "ننگ آن خانه که مهمان زسر خوان برود"؛ در موقع اولتیماتوم روس،" از خون جوانان وطن لاله دمیده"؛ در آغاز انقلاب مشروطه به یاد اولین قربانی‌های آزادی، و بسیاری از غزل‌ها و تصنیف‌ها که عارف قزوینی در گوش انسان معاصر زمزمه کرد و نکته‌ی حایز اهمیت این جاست که عرصه‌ی موسیقی هم بدون تصنیف‌های عارف چیزی کم دارد اگر قرار باشد بهترین تصنیف‌هایی را که در ذهن انسان ایران معاصر جا خوش کرده بر‌شماریم بی شک عارف سهم به سزایی دارید به تصنیف هایی که ذکر شد این‌ها را اضافه کنید تا جایگاه عارف بیشتر مشخص شود. تصنیف "دیدم صنمی، سرو قدی، روی چو ماهی"، " نمی دانم چه در پیمانه کردی"، " نه قدرت که با وی نشینم"، "گریه را به مستی بهانه کردم"، "از کفم رها شد مهار دل" و تصنیف‌های دیگری که در خاطر زمان جاری است

تبدل

پيش از آن‌که بوی تو باشم
برگ بودم
انسان نخستین
مرا روی شرمگاه خود گذاشت وُ
از مقابل خدایان رد شد
بعد از آن
چنان بوی شرمگاه گرفتم
كه هزاران سال علف بودم
هزاران سال دندان شکسته ای در دهان ببر
چند سالي است
بعد از آن‌که آتشم زدند
گوشه‌ی یک خیابان معروف
بوی زن را می‌شمارم
و منتظر
که در تبدل بعدی
نمک باشم
در زخم‌های دیکتاتور

کشتگان این سال ها

مرا جایِ همه یِ کشتگانِ این سالها ببوس
مرا كه رفته ام به فاك و فنا
نه این که مهربانیِ رودخانه باشم
دشت باشم به  شفا
که میلِ غریزیِ مردن در همه هست
قساوتِ بعد از جنگ باشم
روحِ متلاشیِ زن باشم
شهرِ ویران در اقصایِ نمور 

بنوشانوشِ جامِ زهر ای ضمیرِ پنهانِ مار در دهانِ عبوس

به وقتِ ابابیل
کدام از سنگ های شما به شیطان خورد
و جماعتی که پیراهنی از مار داشتند
درآستانه یِ پر جلالِ تاک
شیدایی کلمه را تاب نیاوردند
کلمه را ذبح کردند
 
مرا جای همه ی کشتگان ببوس
من از برادرانم
از خواهرانم ارث‌می برم
به ضجه‌های عمیقمت ای شفایِ مرثیه
گِل پرت می کنند
و تو در انتهای معاهده ای ننگین به برف نشسته ای
و شُرشُرِ رعد بود
که دشت را سوزاند
از فرزندانِ رَز چه خبر
به عهد مَویز

برادرانم
خواهرانم
فرزندانِ رَزانم
به انتهای مرثیه تبعید شدند

از سفر دوزخ برگشته‌ای عبوس
به شورِ بهاران تنت بشوی
پوستِ کهیرت بزن کنار
آفتاب بزند بزند به میلِ استخوان هات
روغنِ زردِ عفن بریزد بریزد از تنت بیرون
فعلا که نشسته ای به مَرکبِ خون
کاش
ای کاش
سربازان تو می دانستند 
شهد چیست
و گنجشکان چه قلب پر تپشی دارند:
 در دقیقه چهارصدبار
من اما چند بار به پدر گفته ام
آن عکس خاک گرفته ی بالای کمد
حیرتِ قریه است
او را به جایی در حوالی گُل ببر و خاک کن
پدر اما تمام حواسش به صراط مستقیم از خانه تا یاکریم است
هی دانه بپاشان و هی بریز و هی برویان از انگشتانت شمع و شهد 
چند تار مو زیر سنگ گریه می کنند
دشت رفته
ماه رفته
جای همه ی کشتگان این سالها دوش بگیرم و آواز بخوانم
دشت چه سعادتی داشت
بلندترین دیوارش ارتفاع سنگ بود؛ یک وجب
و چشم هایی که برای خورشید آتش می آوردند
افسانه ی زن بعد از قناری
شرابِ انار است
کم گریه بریز
کم گریه بریز توی شهد 

اجاقی نیمه خاموش مانده از قوم و قبیله و نیما
که رنگ قرونم به چشمان تند بادی ات؛ نی بزن نی
آخرین مردمکت را من از بر نتوانستم کرد
چنان که دمیده به گونه هات نسیم شوخ
و دست بردن به حافظه ات
موجبات شادی و شنگ است
می گفتند و دوره جنازه ات
دور جنازه ات آیا می شود مِی زد 
و دل خرم کرد?

کشتگان این سال ها

مرا جایِ همه یِ کشتگانِ این سالها ببوس
مرا كه رفته ام به فاك و فنا
نه این که مهربانیِ رودخانه باشم
دشت باشم به  شفا
که میلِ غریزیِ مردن در همه هست
قساوتِ بعد از جنگ باشم
روحِ متلاشیِ زن باشم
شهرِ ویران در اقصایِ نمور 

بنوشانوشِ جامِ زهر ای ضمیرِ پنهانِ مار در دهانِ عبوس

به وقتِ ابابیل
کدام از سنگ های شما به شیطان خورد
و جماعتی که پیراهنی از مار داشتند
درآستانه یِ پر جلالِ تاک
شیدایی کلمه را تاب نیاوردند
کلمه را ذبح کردند
 
مرا جای همه ی کشتگان ببوس
من از برادرانم
از خواهرانم ارث‌می برم
به ضجه‌های عمیقمت ای شفایِ مرثیه
گِل پرت می کنند
و تو در انتهای معاهده ای ننگین به برف نشسته ای
و شُرشُرِ رعد بود
که دشت را سوزاند
از فرزندانِ رَز چه خبر
به عهد مَویز

برادرانم
خواهرانم
فرزندانِ رَزانم
به انتهای مرثیه تبعید شدند

از سفر دوزخ برگشته‌ای عبوس
به شورِ بهاران تنت بشوی
پوستِ کهیرت بزن کنار
آفتاب بزند بزند به میلِ استخوان هات
روغنِ زردِ عفن بریزد بریزد از تنت بیرون
فعلا که نشسته ای به مَرکبِ خون
کاش
ای کاش
سربازان تو می دانستند 
شهد چیست
و گنجشکان چه قلب پر تپشی دارند:
 در دقیقه چهارصدبار
من اما چند بار به پدر گفته ام
آن عکس خاک گرفته ی بالای کمد
حیرتِ قریه است
او را به جایی در حوالی گُل ببر و خاک کن
پدر اما تمام حواسش به صراط مستقیم از خانه تا یاکریم است
هی دانه بپاشان و هی بریز و هی برویان از انگشتانت شمع و شهد 
چند تار مو زیر سنگ گریه می کنند
دشت رفته
ماه رفته
جای همه ی کشتگان این سالها دوش بگیرم و آواز بخوانم
دشت چه سعادتی داشت
بلندترین دیوارش ارتفاع سنگ بود؛ یک وجب
و چشم هایی که برای خورشید آتش می آوردند
افسانه ی زن بعد از قناری
شرابِ انار است
کم گریه بریز
کم گریه بریز توی شهد 

اجاقی نیمه خاموش مانده از قوم و قبیله و نیما
که رنگ قرونم به چشمان تند بادی ات؛ نی بزن نی
آخرین مردمکت را من از بر نتوانستم کرد
چنان که دمیده به گونه هات نسیم شوخ
و دست بردن به حافظه ات
موجبات شادی و شنگ است
می گفتند و دوره جنازه ات
دور جنازه ات آیا می شود مِی زد 
و دل خرم کرد?

درباره ی اخوان

اخوان؛ گزارش از بیرون                      علیرضا نوری

 

پس من هم نوشتم . . . و به رذیلت نوشتن تن دادم

پریمو لوی

1

شعر  فارسي از همان لحظه هايي كه نفس تازه كرد و حيات دوباره اي يافت. تلاش كرد گزارشي از بودن خويش ارائه کند. بودني كه از دل يك غياب بزرگ بيرون مي آمد. تحلیل این غیاب عملا تحلیل لاپوشانی در عالم شعر است که در دو قرن اول اتفاق می افتد و اتفاقا یکی از مهمترین پاگردهای شعر فارسی است که در محاق مانده است. از  منظر  تاریخی/ سیاسی مي توان كل جريان شعر فارسي را با تساهل حاشيه اي بر يك ايده ي غالب دانست؛ ايده ي حذف. ایده ای که از دربار شروع شد و با امتزاج با نگرش دینی / آیینی پیش آمد و در صفویه شکل حاد تری پیدا کرد. ايده ي حذف از دل يك وضعيت سياسي/ مذهبی مي آمد كه عملًا تاب چيزي جز امر مقدس را نداشت. شعر فارسي حاشيه اي بر اين امر مقدس است. هر چند در برهه هايي از زمان شعر به اين امر مقدس خدمت كرده و در ثبات آن نقش داشته اما جريان غالب اين است كه شعر فارسي اغلب به قول اخوان بر قدرت بوده نه با قدرت. داستان شعرهاي مدحي را هم مي توان از همین حيث بر رسيد و نشانه های گستاخی به قدرت را در آنها مشاهده کرد.

  گزارش در ادب فارسی همواره به دو صورت انجام شده است؛ گزارش از درون و گزارش از بيرون. گزارش از بیرون دم دستي ترين روایت از درون یک وضعیت است که تلاش می کند لایه ی بیرونی آن وضعیت را بشکافد و از آن رخی در آفتاب بیفکند. این نوع گزارش رایج ترین گزارش در ادب فارسی است که اغلب از ظلم و جور و سیاهی و تباهی حرف می زند و یک روایت کلی از وضعیت موجود یا آنچه قبلترها تجربه شده ارائه می دهد. صدایی که از تجربه ی زیست شده، آن بخشِ کم خطرِ عرفی/ سیاسی/ اخلاقی را گزارش می دهد و امر توضیح ناپذیر را همچنان دست نخورده باقی می گذارد. صدای شاعر یا نویسنده یا راوی نماینده ی صدای عموم است. نماد یا استعاره ای است که قابل تفسیر و تعمیم به وضعیت های مشابه است. می توان آن را از سطح به عمق برد و به گفتمانی در ظاهر رادیکال تبدل کرد. گزارش از بیرون نمایی معترض دارد اما به آن بخش عفونی و گندابِ هر موضوعی که از آن حرف می زند نزدیک نمی شود. اغلب از زیستن و مرگ بایسته حرف می زند بی که در لحظاتِ گُهی آن زیست یا مرگ انگشتی فرو کند. تحلیل گزارش فردوسي در شاهنامه می تواند به روشن شدن مساله کمک کند؛ قسمت هاي آغازين شاهنامه تا آغاز داستان کیومرث یک نوع گزارش است و از آغاز کیومرث تا انتها گزارش از لونی دیگر. با داستان کیومرث گزارش از بیرونِ فردوسی شروع می شود. در گزارش از بيرون است كه مي توان تفاسير متعددي ارائه کرد و آن را به برهه هايي از روزگاران بعد تعميم داد. در این مدل گزارش است كه نمادها اهميت پيدا مي كنند. ضحاك نمادي از حاكم ظالم مي شود، كشته شدن سهراب توسط رستم، پسر كشي در اين فرهنگ تعبير مي شود و قس علي هذه.

      قبل از آغاز داستان کیومرث، فردوسی گزارشی می دهد از چگونگی شکل گیری ایده ی سرودن شاهنامه که در آن اشاره ای هم به مرگ دقيقي شاعر و همچنين ناپديد شدن اميرك منصور می کند. این دو بخش مخصوصا ناپدید شدن امیرک یکی از درخشان ترین لحظه های گزارش از دورن در ادب فارسی است كه در يك وضعيت انضمامي پته ي جريان سياسي روز را روي آب مي ريزد و عملًا  انگشت روي حذف امیرک مي گذارد:

بدین نامه چون دست کردم دراز  /    یکی مهتری بود گردن فراز 

(فردوسی، شاهنامه، تصحیح خالقی، ج 1، ص 14، تهران، دایره المعارف اسلامی، چاپ سوم 1389).

   این بخش از شاهنامه گزارشی یکه است که فردوسی در پانزده بیت در قواره ی شاهد در معنای آگامبنی آن از درون فاجعه ارایه می کند. و این آغاز نوعی گزارش از درون است که به مرور در شعر فارسی پا سفت می کند.. گزارش ازدرون پروبلماتیک کردن مفهومِ افشا است. پرده برداشتن از سازو کارهای پنهان و دست نخورده ی یک وضعیت.

    در گزارش از بیرون، در دو قرن اول، شعرِ فارسی عملا تعطیل است و در قرن سوم با شاعرانی مانند محمدبن وصیف سگزی آغاز می شود. اما در گزارش از درون متوجه می شویم در آن دو قرن شعر فارسی چه وضعیتی داشته است. احمدعلی رجایی در کتاب پلی میان شعر هجایی و عروض فارسی در دو قرن اول به خوبی این وضعیت را کاویده است.

  گزارش از بيرون مواجهه اي با فاصله است حتا اگر شاعر خود درون آن وضعيت باشد. نمونه ي دم دستي اين تقسيم، شعرِ کیفر-در اینجا چارزندان است- شاملو و شعرهاي ظل الله براهني است. چار زندان شاملو گزارشي از بيرون است كه شاعر تلاش مي كند در فاصله اي از آن وضعيت بايستد و فرم تراژيك آن وضعيت را بيان كند. اما در ظل الله شاعر از درون آن وضعيت گزارش مي دهد و ديگر فرصتي براي تراژيك ساختن آن نيست بلكه اين فاجعه است كه سر بر مي كند. گزارش از بيرون پر از حسرت و نوستالوژي و آه و داد و فرياد است اما گزارش از درون نشان دادن چرك و عفونت و بخش هاي به حاشيه رانده شده ي آن وضعيت است. گزارش از درون افشا کننده ی امر توضیح ناپذیر است. آن چیزی که از آمدن به حیطه ی گفت به دلایل اخلاقی/ عرفی/ سیاسی/ اقتصادی تن می زند و همچنان دست نخورده باقی می ماند. گزارش از درون بو می دهد؛ بوی ماندگی، عفونت، گه، تجاوز جنسی. در واقع گزارش از درون برملا کننده ی آن چیزهایی است که در گزارش از بیرون نمی شود از آن حرف زد. برای روشن شدن قضیه کافی است شعرهای بعد از کودتای 28 مرداد را با شعرهای بعد از هشتاد و هشت مقایسه کنیم. آن شکست و یاسی که بعد از کودتا به حیطه ی شعر وارد شد. در هشتاد و هشت بدل به مفاهیمی مانند: افسردگی و جنون و خودکشی و خودزنی و تباهی و زجر روح و روان در شعر شد. گزارش از بیرون در آن دوران به ساختی در شعر منجر شد که می خواست تنه ی شعر را همچنان محکم و استوار نگه دارد و گزارش از درونِ بعد از هشتاد و هشت نوعی فروپاشی ساخت در شعر را پیش کشید. این مقایسه صرفا برای این بود که تفاوت این دو گزارش مشخص شود. و گرنه تحلیل تاثیر این دو اتفاق مجال دیگری می طلبد.

      یكي از درخشان ترين نمونه هاي گزارش از درون، در شطحيات عارفان اتفاق مي افتد. گزارش از يك وضعيت انتزاعي كه جز با تناقض و لوليدگي زبان نمي توان آن را به بيان كشاند. لحظه های درخشان نثر عرفانی گزارش از درون همین وضعیت است که خصلت های شعرگونه پیدا می کند و گاهی از آنچه امروز به عنوان شعر آزاد نوشته می شود بسیار شعرتر و پیشروتر است.( در مقدمه ی کتاب نور از دهان در حد بضاعت در این زمینه بحث کرده ام).و همین شیوه ی گزارش یکی از دلایلی بود که رویایی و براهنی و تعدادی از شاعران دیگر به سمت و سوهای متون نثر عرفانی رفتند.  

    در شعر معاصر اولين گزارش از درون را نيما ارئه مي كند. نيما از درون جريان شعر فارسي گزارش مي دهد. از حاد ترين جاي آن و شعر افسانه، انگشت گذاشتن بر رگ حياتي شعر فارسي، يعني تغزل است.  نیما از درونی ترین بخش تغزل که مغفول مانده گزارش می دهد؛ کنش مندی معشوق. او تلاش می کند صدای معشوق فارسی را بازتاب دهد. افسانه ی نیما گزارشی از زن فارسی است که دارای دهان شده است. بعد از نيما تا همين امروز مي توان شعر معاصر را از حيث همين نوع گزارش كد گذاري كرد. در واقع شعر فارسی و مخصوصا شعر معاصر محصول همین دو نوع گزارش است.

2

 شعر زمستان اخوان يكي از نمودهاي نوعی شعر سیاسی در ميدان ادبي دهه سي و چهل است و مي توان آن را از شعرهايي دانست كه ذيل گزارش از بيرون هويت پيدا مي كنند. شعر زمستان از همین حیث است که  دارای اعتبار می شود. حتا اگر اخوان آن را در نزدیک ترین زمان نسبت به کودتای 28 مرداد نوشته باشد یعنی دی ماه 1334. در نگاه اول شعر زمستان همانطور که در تمام این سال ها هر کس که درباره اش نوشته به آن اشاره کرده؛ ترسیم وضعیت سیاه آن سال ها و تاثیر کودتا بر نوع زیست مردم و مخصوصا هنرمند است. زمستان بیانگر وضعیت ظلم، استبداد و خفقان و دوران وحشتی است که انسان آن دوره تجربه کرد و قابل تعمیم به دوره های بعدی نیز هست. و اتفاقا پاشنه ی آشیل این شعر و این تفکر همین جاست. بیان یک سری از مسائل کلی و رسا کردن صدایی که صدای شاعران آن دوران نیز هست. همان صدای دانای کلِ آسیب دیده ی عصبی. همان صدای گزارشگرِ از بیرون. اخوان در زمستان مریی ترین سطح یک وضعیت را بیان می کند. گزارشی از یک شب سرد در هفت بند که لحن موسیقیایی کلام پیش برنده ی شعر است. اما"آن قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده" را چگونه می توان با مفاعیلنِ لطیف بیان کرد و نشانی از سوز سرما را در جان کلمات گذاشت. اخوان و اغلب شاعران آن دوره کثافت و خون و چرک را هم می خواستند زیبا بنویسند. و این زیبا نویسی از مشخصات گزارش از بیرون است.

  اهمیت شعر زمستان در گفتگو با دیگریِ ساکت است. همان پیرِ پیرهن چرکین که در طول شعر ساکت است و لام تا کام حرف نمی زند. اخوان تا ابتدای سکوت پیش می آید اما از دست درازی به حریم سکوت باز می ماند.   سه شخصیت در این شعر هستند؛ یک: راوی بند اول و دوم و بند آخر. دوم: راوی ای که با پیرپیرهن چرکین حرف می زند و پشت در ایستاده است که در باز شود و داخل میکده برود و شخصیتِ سوم؛ خودِ پیر. راوی اول همانی است که در بند اول و دوم گزارشی از وضعیت موجود اعلام می کند و همین راوی در بند آخر شعر نتیجه می گیرد که:" سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت/ هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان/ نفسها ابر، دلها خسته و غمگین/ درختان اسکلت های بلورآجین/ زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه/ غبارآلوده مهر و ماه/ زمستان است"( اخوان ثالث، زمستان، 1386، زمستان، تهران، ص 107، 108، 109). همین صدا، صدای غالب و رایج شعر در صد سال اخیر است. صدایی به شدت فربه، عمومی شده، کلی گو و عاصی. صدایی که مسئول گزارش از بیرونِ وضعیت هایی است که انسان این صد سال آن را تجربه کرده است. صدایی که ته لهجه های نثرهای قدیم را دارد و تلاش می کند با احضار گذشته و آمیختنش با امروز، شمایی کلی از وضعیت انسان قاب کند. ردیابی این صدا منوط به تحلیل شعر دوران مشروطه است، آنجایی که به "یاد آر ز شمع مرده یاد آر" می رسد و بعدها در "هان ای شب شوم وحشت انگیزِ" نیما به شاعران معاصر تزریق می شود.

   راوی دوم همانی است که پشتِ درِ میکده ایستاده و التماس می کند که پیر پیرهن چرکین در را باز کند. پیری که از دل تاریخ احضار شده و فرهنگ میخانه ای را هم با خود آورده است با همان دبدبه و کبکبه ی تاریخی اش؛ البته اینجا سکوت کرده و اخوان می خواهد این سکوت را گردن زمستان بیندازد. راوی دوم می توانست گزارش کثیف تر و حادتری ارائه دهد مخصوصا با صدایی که ته لهجه ی داش آکل را هم دارد و به گونه ای صدای لوطیان رانده شده نیز هست که زیر سیلی زمستان جایی جز میکده( محل رهایی و آرامش از غم روزگار) ندارند. این صدای ملتمس در واقع روی دیگر همان صدای اول شعر است که نحیف شده و پشت در خصوصیات خود را برای پیر بر می شمارد. گفتگوی این صدا با سکوت پیرِ پیرهن چرکین لحظه ی تراژیک شعر اخوان است. در واقع کلنجار رفتن با سکوت پیر است که ور رفتن با شعر را اندکی قابل تحمل می کند. تبارشناسی این سکوت است که می تواند یا می توانست روزنی به داخل وضعیت مشمئز کننده ی دوران کودتا باشد. از آن همه خون و جنایت و فجایع چه در شعر زمستان پیداست. جز بیانی که همه ی آن اتفاقات را به زور دگنک در کیسه ی نمادین زمستان فرو کرده و چیزی شسته رفته پیش روی مخاطب قرار داده است. این زمستان را هم که از نیما گرفته است. تبارشناسی این سکوت و رابطه اش با ایده ی حذف از اهم واجبات است که از نظرها دور مانده و اکنون می تواند ترمی پژوهشی باشد که روی دیگری از شکل و شمایل شعری ما را نمایان کند.

  پیر پیرهن چرکین بدون اینکه صدایی از بشنویم  انگار حرفی چیزی زیر لب زمزمه که راوی به او می گوید:" چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟"( همان). از پاسخ راوی متوجه می شویم احتمالا حرفی بوده یا اینکه راوی خود دریافته دلیل باز نکردن را. شعر زمستان در پی تاباندن نور به لحظه های تراژیکی است که باید تر و تمیز باشند، شیک باشند و حال به هم زن نباشد. تبحر اخوان در این نوع گزارش مربوط به این شعر نمی شود او در شعرهایی مانند؛ سرود پناهنده، کتیبه، آواز کَرَک، چاووشی، باغ من، میراث، آخر شاهنامه، برف، که جز شعرهای خوب اخوان هستند با همین صدا و لحن حرف می زند و گزارش می دهد. اما تفاوت زمستان با دیگر نمونه های مشابهش، مریی کردن سکوتی است که کل شعر بر مدار آن می چرخد.

سیرجانی

آمده بودی رنگ چشمان زن را بپرانی
که خیس بود و زرد بود و هر رنگی که خواهی
و انگار شهر خوابیده باشد روی زن
در گوشش بگوید: مادر ستار بهشتی
شهلا جاهد
مادر اصغر باغی
آذر خواهر جلال
و برف بیاید روی زن را بپوشاند
رویِ رویِ زن را
روی زنِ زن را
حلقم را می گیرم توی مشت و فرار
از من چه بماند که سیر باشی
خواهم که رگی از پشت کمرگاهت بریده باشند روز جزا
که خورده باشی آفتاب را در یک بعدازظهر سگی
چون روزگارانی که تن آدمی
استخوانش را نمی شناخت
یا فرار
یا ام الفرار
یاد یار مهربان بودی حلق
و آن مردمک که روی انگشت سعید امامی می چرخید مردمک که بود؟
برف زن را خورده بود
و هکمتانه رفته بود تا عوارضی ساوه که گفتند پیراهن زیر زنانه باید با رنگ مردمک سِت باشد
تنهایی سختی بود
آن دلیله ی محتاله همه را خورده بود
و استخوان های هرکس را فرستاده بود توی تلویزیون حرف بزند
ساعت ده شب استخوان های سعیدی سیرجانی با آن لهجه ی همیشگی اول دو قُلپ آب خورد
بعد بلند شد پشت کرد به دوربین و شلوارش را کشید پایین
اووووه
پرنده بود که خارج می شد
انگار ساکنان جبعون با مشک های شراب به سوی زن می رفتند
و یوشع کفش هایشان را از گردنانشان می آویخت و می گفت؛
گم شید
( دست برده ام به عهد عتیق به سلامتی حلق)
روحم عرق کرده
روحم را از داخل سمبوسه و فلافل در می آورم
روحم را از نمایندگی تویوتا پس می گیرم
و ران های آن زن زیبای پشت میز را با خودم می آورم
ران های زن را می پوشم
اوووووووووه
ران های زن را روزها می گذارم توی یخچال
شب ها می پوشم و می روم بلوار
روحم عرق کرده
به فندکی بند است برود توی بطری
حلقم را برده اند انگشت نگاری
چه اسمهایی صدا کرده
چه اسم هایی لای لوزه ها گیر کرده
( شاملو گفته بود دهانت را می بویند)
نه عمو
دهانت را می کنند
یاد یار مهربان بودی رنگِ آبی مردمک
مردمک آبیِ سرخِ ته کشیده توی چشمِ داغون
مردمک آبیِ مشروطه
دیده ای پرنده ای تن بشوید در حوض طلا
بیاید جلوی خورشید تنش را تکان بدهد
اگر آن صدای مست که از اعماق زن بر می خواست نام دیگری داشت
اگرآخرین قله ی کوهستان در آغوش یک فاتح آب شد
تو بی طرف ترین سمت جغرافیا بودی
مردمک آبیِ فروغ فرخزاد و علی نوری اسفندیاری
مردمک آبیِ برف
مردمک آبی، سیاهِ قاضی مرتضوی
شبحی که هر روز کلمات را می کند توی بطری و می اندازد توی دریا
به ساحت علف
به رنگ باد در پاییز همدان
به برگ های افتاده بگو زندگی اگر چند چاه کوچک داشت
ما اینگونه در ولیعصر گردن به نیست نمی شدیم
حلق
حلق بن سعیدی سیرجانی

سنت مقدمه نویسی

سنت مقدمه نویسی

در اغلب مواردی که از یک سنت حرف می زنیم پای یک سوژه ی متعال در میان است. فیگوری که پیشانی کتاب را برای خود در نظر گرفته است. سوژه ی اغلب مقدمه ها، سوژه ای آگاه و پر اِهن و تلپ است که میلِ غریزیِ نوشتن را به تصویری کمال یافته از خود گره می زند. این سوژه مقدمه برایش عرصه ی کارزار است. دقیقا کارزار. اینجاست که می تواند آن فیگور مورد علاقه اش را در معرض دید و قضاوت بگذارد. نویسنده ی کلاسیک فارسی، مقدمه، برایش پنجره ای است که باید از آن رویت شود. سنت مقدمه نویسی در ادب فارسی، از مقدمه ی شاهنامه ی ابومنصوری تا اواخر دوره ی تیموری، -و حتا تا همین امروز ( اما تا دوره ی تیموری یک سنت بلافصل است که عملا می تواند چیزی جدا از متن اصلی و به عنوان یک متن مستقل دیده شود) قبل از آن که مدخلی برای کتاب باشد؛ محلی است برای نمایش توانایی مولف در عرصه ی نثر فارسی. اغلب مقدمه ها در شکل ظاهر با حمد و ثنای خداوند شروع می شوند اما در پس پشت این آغازِ رندانه نویسنده تلاش می کند چیره دستی اش را در نوشتن به رخ بکشد. به گونه ای مقدمه ها محل تفاخر نویسنده اند. بخشی از زیبایی نثر فارسی در همین مقدمه ها است. و شاید با توجه به همین مقدمه ها است که یک متن از نظر نوع نثر در تقسیم بندی خاصی جای می گیرد. مثلا در کلیله و دمنه، مقدمه ی کلیله بیشتر مولفه های نثر فنی را دارد تا بخش هایی از درون کتاب. یا نثر مسجع بیشتر با مقدمه گلستان قابل تطبیق است تا باب های دیگر.شاید متونی باشند که این فرضیه در مورد آنها صادق نباشد. اما آنچه این قضیه را دارای اهمیت می کند ساختار مشابهی است که در برهه ای از ادب فارسی تبدیل به یک سنت می شود.در مقدمه ها نویسنده به قول بیهقی قلم را می گریاند. تلاش می کند هنر نویسندگی اش را عرضه کند. به گونه ای مقدمه ها صحن عمومی کتاب هستند که هر نویسنده ای با فیگور متعالش در آن ظاهر می شود

هنر و هراس

پل ويريليو در هنر و هراس براي اينكه بتواند نمايي درشت و دقيق از هنر بي شفقت در دوران مدرن ارائه دهد دست به دامن تعدادي نقل قول هولناك مي شود كه هر كدام ترومايي دهان بازكرده اند كه چرك و عفونت و ضربه و شدت و حدت را باهم بيرون مي ريزند. از زبان بودلر اعلام مي كند: "من زخم و چاقو باهم هستم."از دهان ريچالد هولسن بك يكي از نياي دادائيسم مي قاپد:"ما طرفدار جنگ بوديم. دادا امروز هم طرفدار جنگ است. زندگي بايد دردناك باشد. به اندازه ي كافي بي رحمي ديده نمي شود". بعد مستقيم مي رود سراغ آن شعار عجيب و ويرانگر در مانيفست فوتوريست ها: جنگ بهداشت جهان است". ويريلو استاد يافتن ارتباط هاي دور اما معنادار است. در صفحه ٣٨ كتاب مي نويسد:" آدم به اين فكر مي كند كه نه امپرسيونيزم بلكه نهيليزم مصيبت زده ي روسيه ي قرن نوزدهم بود كه زمينه را براي آوانگاردها فراهم آورد. آن هم با كساني چون نچايف كه حكم مي داد آدم بايد با تمام قوت به سوي منجلاب براند". او تلاش مي كند رابطه ي معناداري بين هنر، امر سياسي و شفقت بيابد. اينجاست كه سايه ي آن ديوانه ي شاعر/ نمايشنامه نويس آنتونن آرتو با تاتر قساوت نمايان مي شود. اما هولناك ترين بخش حرف هاي ويريليو وقتي است كه از پيكاسو مايه مي گذارد:" مي توان به ياد آورد آنچه را كه پيكاسو به سال ١٩٣٧ در پاسخ به پرسش يك آلماني راجع به شاهكارش، گوئرنيكا، كه با الهام از بمباران شهر يا روستاي گوئرنيكاي اسپانيا توسط آلمان نازي خلق كرده است. خبرنگار آلماني با اشاره به نقاشي گوئرنيكا پرسيد: اين كار شماست. پيكاسو جواب داد: نه، كار شماست." از اين سر راست تَر مگر مي شود نشاني توحش و نازيسم را داد و رابطه ي آن را با هنر معنادار كرد. افشا وجه هميشگي هنر است و اغلب عليه فراموشي كار مي كند و مدام امر فراموش شده را گوشزد مي كند.
راه دوري نرويم، همين بيست و دو سه سال پيش، همان سالي كه كشورهاي اروپايي بر منع شبيه سازي انساني توافق كردند، درست همان سال يعني ١٩٩٨،( جام جهاني فرانسه هم بود).در دل اروپا در موزه ي تكنولوژي و كارمانهايم، نمايشگاهي برگزار شد با عنوان؛ جهان بدن ها. يك كالبدشكاف آلماني به نامِ دكتر فون هانگس، دويست بدن مرده را با نوعي موميايي مجسمه كرده به نمايش گذاشته بود، در حالي كه جسدهاي پوست كنده، پوست و دل و روده ي خود را در دست گرفته بودند. از اين نمايشگاه هشتصد هزار نفر ديدن كردند. سوال اساسي اينجاست؛ آنها در واقع به ديدن چه چيز رفته بودند. ديدن بدن هاي از ريخت افتاده، که ديدن اخته گي است و به گونه اي پرفورمنس آرت منجمد است. نمايش در عين بي نمايشي. ويريليو به جمله ي وحشتناكي از هانگس اشاره مي كند:" مساله شكستن آخرين تابوهاست". بي ريخت كردن آن چيزي كه شايد آخرين داشته ي آدمي است؛ بدن. بدن هاي بي بدن، بدن هاي سقط شده.
ويريليو:" اين هنر نهايي است كه ديگر چيزي جز اين نمي خواهد كه يك رويارويي نهايي بين يك بدن شكنجه شده و يك دوربين اتوماتيك تحقق يابد"ص ٤٩
از همين جا مي توان نقبي زد به شعر سي سال اخير ايران و آن را از حيث افشا سازي بدن هاي از ريخت افتاده به تماشا نشست. فارغ از هر نوع قضاوت ارزشگذارانه اي، يكي از دريچه هايي كه لزوم نگاه كردن را مدام گوشزد مي كند همين جاست.
بعد از هشتاد و هشت تقريبا بخش اعظمي از شعر فارسي معطوف به گزارش از همين بدن بوده است.

برای بامداد

برای بامداد

 

با تو چون بودیم

وقتی کلماتت را از لای خزه ها و‌خیزاب ها

از بوسه و هلهله بیرون می کشیدی

عمیق را می پاشیدی و رد می شدی

از شیارها

با چه سخن گفتی

چنین که نشسته به مرگ؛ تویی

شمعدانی های زیادی در مسیر دهانت روییدند

بعضی کلمات

به کلمه بودن شان خیانت کردند

یاد میر نوروزی خوش

با خود انگور و انار آورده بود

و دشنه ای که بوی اسماعیل می داد

صدای قَه قَه قَه

به یاد عموی سیاه پوشم در مزارع

قَه قَه قَه قَه

به نام بلندترین شال دور گردن طُرقه ها

نَکِش خفه میشن

هوهوی باد و اسماعیل و دشنه و شراب

شرشر زیبایی و ماه و زن و گریه و طناب

خیسم

معاف از بدن

برای مرگ

چه کسی بهتر از تو

هم آب باشی

دشنه بر سنگ باشی

آبی باشی

هم از کلماتت

ماه بروید

نیست بروید

که عاشق زن

که از صدای تو بلدرچین بلند شد

نشست روی دیوار روبرو

شروع کرد به ریختن

و آنقدر ریخت

که از او فقط یک نقطه ی زرد ماند

 

از درون سنگ تکلم می کنم

و در چشمانم

ایشتر

بانوی عشق

به تصاحب خدای مردگان در می آید

من اینگونه مرگ ها دیده ام

که وقتی از خاوران رد می شوم

همه ی دیوارها آینه می شوند

مارها

از آینه نیش پرت می کنند

گشتم ببینم از این همه مردن

کدام به تو می آید

تو نیستی

و تهران

بعد از خاوران

تهران تر شده است

امکانِ نیست شده است

که از آن همه باغ

بوی جویی مانده است

خونی

عزیزم

خونی

با شیارهات حرف می زدی

می زدی را می بردند گوشه ی سلول

می زدی یک شب از تمام خودش که سیر بود

شروع کرد به تراشیدن خودش با ناخن

تراشید

تراشید

آنقدر که از او فقط نیست ماند

به یاد روزگاران خوشی که داشت

پوست اولش را کنار زد

گویی از بزاق خویش آبستن شده باشد

به من نقش کاسه شکسته ی روی قبرها را دادند

قبول نکردم

گفتند:

کاروانسرایی بین همدان و ری باش

قبول نکردم

مادرم گفت:

آخ طَنَفدَن

آخ طَنَفدَن ( آه از طناب، آه از طناب)

گفتند از عمر لاشخورهای پیر چیزی نمانده است

تلاش کن که نمیری

و من می خواستم از آبشار گنج نامه به دنیا بیایم

پسر آب ها باشم

دهانم پر باشد از زلالی ماه

همین که چشم‌باز کردم

برف شد

بوران شد

و زیبایی

موهای قشنگش را

از دست های من برده بود

 

از مجموعه شعر طَنَف، نشر سیب سرخ، 1398